تبليغاتX
چشمه

چشمه

از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!!!!!

مقدمه

افسانه زندگي زن را غالباً در ادبيات لطفيف و شورانگيز عاشقانه خوانده ايم که اين وجود هستي بخش و الهام انگيز در تاريخ هنر و ادبيات هر قوم و ملتي از دير باز محبل و انگيزه عشق و الهام و آيت لطف و ايثار پروردگار بوده است هم در قالب پديده هاي لطيف زنانه و هم در تجلي عواطف پر مهر مادراند .

نمودار زيبايي خلقت زن در وراي دنياي رويائي هنر ، وجود حسي و ملحوس او در خلاف جهت عشق و قداحست هنري مورد بي مهري و ستم و کم توجهي اطرافيان خود قرار گرفتند ، در حالي که هميشه کوله بار سنگين شفقت هاي زندگي را به دوش مي کشيد و سنگ زيرين آسيا بوده است . قرن هاي متمادي زن رامانند گوهر پر بهايي از بيم دستبرد نامحرمان در لايه اي از اختفا و اختناق نهان کرده اند . طوري که راه نفس کشيدن و هر گونه حرکت ارزنده را براو بسته اند .

چه در دنياي قديم که همانند بردگان ، راه نجاتي نداشت و چه اکنون در دنياي جديد علم و دانش و فرهنگ پيش رفته زمان ، هنوز در عرصه جامعه در تظاهرات هنري و عشق و فداکاري که پرتو واقعي نهاد اوست راه به جايي ندارد و به روال گذشته نقشي در فرم يک زن خدمتکارو مطيع و آشپز و در قالب يک زن بسيار ساده و معمولي هنري و نمايي بر صحنه ندارد .

اختلاف حقوقو زن و مرد در اسلام

1 ـ اختلاف حقوق زن و مرد :

سخن گفتن از وضع زن در نيم قرن اخير و اشاره به حقوق زنان و در اين دوران که جامعه ما در دست دگرگوني ها و تحولاتي بوده است تا حدي از نظر کلمه مناسب نمي باشد زيرا در هر جامعه زن ومرد در همه تحولات زير بناي آن به هر نحو با هم شريک و سهيم بوده و سرنوشت واحدي داشته اند و د رکلمه نهادهاي فرهنگي ، سستي و سياسي و خانوادگي و مشکلات اقتصادي با همه دشواري ها و فراز و نشيب هاي آن با هم هم دوش و همگام بوده اند .

2 ـ زن گوهر پر بها :

قرن هاي متمادي زن را مانند گوهر پر بهايي از بيم دستبرد نامحرمان در لايه اي از اختفا و اختناق نهان کرده اند طوري که راه نفس کشيدن و هر گونه حرکت ارزنده را بر او بسته اند .

چه در دنياي قديم که همانند بردگان راه نجاتي نداشت و چه اکنون در دنياي جديد علم و دانش و فرهنگ پيش رفته زنان ، هنوز در عرصه جامعه در تظاهرات هنري و عشق و فداکاري که پرتو واقعي نهاد اوست راه به جاي ندارد و به روال گذشته نقش در فرم يک زن خدمتکار و مطيع و آشپز در قالب يک زن بسيار ساده و معمولي هنري و نمايي بر صحنه ندارد .

3 ـ انسان در پي کسب حقوق اوليه :

انسان در پي کسب حقوق سياسي و امتيازات اجتماعي در خور لياقت و شايسگي و نيز آزادي هاي عقيدتي و سياسي است کـه متـاسفـانـه قرن هاي متمادي ، اين همه در خلاء قرار در افتد ودر نتيجه زياد اعتراض و پرخاش عليه اين محروميت ها فضاي هر جامعه را پر کرده و موجب دگرگوني ها و آشوبي شده که امروز به صورت يک انقلاب همه جانبه در هر جاي جهان بروز کرده است .

مي دانيم که زنان در هر جامعه ، همپا و همتاي مردان در کشاکش تنگاها و دشواري هاي اقتصادي با مرد سهيم و شريک بوده اند في المثل اگر در هر جا ظلم و بيداد و ستمگري و فقر و نابساماني حکومت مي کرده ، زن و مرد هردو با هم درگيري داشته و به هنگام بيداد و خود کامگي هاي حکومت ها متفقاً در آتش ستم و استبدادي زمامدار وقت سوخته و گرفتار آمده اند .

4 ـ همکار ي زنان و مردان درايران :

در کشور ما ايران در برابر استکبار جهاني در همه جنگها و ستيزها ، زنان مبارز و با شهامت و از جان گذشته مانند جنگاوران در صفوف مجاهد ين و مبارزين سلاح بدست گرفتند و در کوي و برزن همه جا دوش به دوش برادران خود در زير رگبار مسلسل و سپيده دمان ، در برابر جوخه آتش قرار گرفته و جوانان و عزيزان خود را در راه نيل به آزادي و رهايي از مظالم ستم پيشگامان به خاک سپرده اند و مسلماً به همين گونه در تمام رنج ها و نابساماني ها و بي بهره بودن از هرگونه مزاياي زندگي و انساني زير فشار يوغ و ستم و غارتگري و استعمارگران هر دوران ، زنو مرد هر دو متلاشي و سرکوب شده اند .

5 ـ چه موقع زنان از حقوق خود بهره مند خواهند شد :

آن گاه که ريشه ي مظالم در همه اکناف جهان خشکيده شود ، و همه انسا ن ها حداقل زندگي روزانه خود دست يابند وآن زمان که به جاي اين خلاء طبيعي ، در همه جامعه هاي بشري برابري و برادري حکم فرما شود و تعادلي در ارکان زندگي ، وجود آيد ، با اجراي قوانين عادلانه و فراگير ، در آن هنگام است . که زنان نيز مانند مردان ازهمه حقوق طبيعي و حياتي خود بهره مند خواهند شد و در آن جامعه مقام انساني و ارزشمند زن نيز چون مردان با در نظر گرفتن مساعي و جهش او د رپي گيري انقلاب و وقولات نور خود به خود مشخص و ارزيابي خواهد شد .

6 ـ وضعيت زن ايراني در حکومت سابق (( شاهنشاهي ))

انتصابات حکومتي سابق که شايد بيشتر در جهت تبليغات سياسي آن زمان هم بودگروهي از مشکلات خانوادگي توده عظيم زنان کشور به خصوص زنان درمانده فقير نگشود . و گواه آن ، دعواهاي پر شور شر در دادگاههاي حمايت خانواده و در بوري هاي زنان و کودکان بي سرپرست ونابساماني زندگي زنان در اثر طلاق و ازدواج مکرر و نامناسب خصوصاً در شهرهاي دور افتاده و روستاها بود که زنان در خانواده براي مردشان حکم گاو و گوسفند را داشتند .

7 ـ مذهب و عقب راندن زنان

در گذشته ، اغلب ممنوعيت ها و سخت گيري ها سنتي و مذهبي را براي عقب راندن زنان بهانه قرار مي دادند در حالي که ريشه ي اين ستم زدگي رادر مذهب نمي توان يافت زيرا مبناي کليه مذاهب مبتني بر عدالت و مساوات و برابري همه افراد آدمي ، اعم از زن و مرد و سفيد و سياه هر قوم و ملت و نژادي قرار گرفتند که بر سعادت و آسايش تمامي افراد بيشتر استوار است .

8 ـ تساوي زن ، مرد در اسلام

ديانت مقدس اسلام تبعيضي را روا نداشت ودر همه جا زن ومرد را يکسان مورد خطاب و تکليف قرار مي دهد حتي در عبادت و احکام به حکم آيه قرآن : آنان را گرامي تر مي دارد که د رمقام تقوا و پرهيزکاري مرتبتي بالاتر داشته باشند .

9 ـ امام خميني و نقش زن

امام خميني پيشوا و رهبر کبير انقلاب همواره در سخنان روشنگرانه خود اشاره به مبارزات و جهاد زنان نموده و بيان مي کردند که ما انقلاب خود را مرهون همت زنان مي باشيم که حتي در دوران جنگ هم ، همه گونه ا زخود ايثار و فداکاري نشان دادند و به سهم خود مردانه مبارزه کردند .

دلايل عقب ماندگي زنان در قرون

1 ـ جلوگيري از رشد فرهنگي و آگاهي زمان :

جلوگيري از رشد و فرهنگي و آگاهي زن به هر دليل ، خواه به جهت استثمار و سرکوبي زنان در جهل و ناداني و حکومت مرد سالاري در خانواده و اطاعت کورکورانه و نداشتن هيچ گونه حقي د رخانواده از حيث دارايي و درباره فرزند که در اثر همين نا آگاهي و بي سوادي در طول تاريخ ، از حيطه وجود انساني برکنار بود ، و سواد آموزي و درس خواندن را براي او گناه مي دانستند .

2 ـ استدلال زنان از نظر اقتصادي :

جهت اقتصادي زن در خانواده و اين که بتواند روي پاي خود بايستد و هميشه جيره خوار ونان خور مرد باقي بماند و در شرايط منحني زندگي به دست نيازش به سوي مرد دراز باشد واين فقر اقتصادي و گراني از بي سرو ساماني و گرسنگي و از طرفي جهل و بي سوادي به طرف آسايش فريبنده اي هم چون خرافات پرستي و سحر و جادو متمايل گردد تا بتواند به هر حيله و نيرنگ ، مهر و عطوفت مردش را به عنوان حامي و سايه ، بالاي سر خود داشته باشد .

3 ـ ازدواج زود رس دختران

ازدواج زود رس دختران در بعضي خانواده ها به خصوص روستاها به هر چه بايد زودتر دختر را به خانه شوهر بفرستند تا سر بار خانواده نباشد و به اصطلاح شرش را ا زخانه کم کنند وتنها پسر را کمک اقتصادي است و مي تواند نان آور خانه باشد نگه دارند و به اين طريق دختران خردسال ونابالغ از دوران بچگي بدون هيچ گونه آگاهي ، در خانه شوهر با هزاران سختي مواجه مي شوند ومانند يک ماشين جوجه کشي دچار زايمان هاي متعددي و خطرناک مي شوند و در نتيجه دوچار انواع بيماري و پيري زودرس مي گردند .

(( مشخصات طبيعي و استعداد زن ))

1 ـ زن در مسير تحول و تکامل جبري

در مسير تحول وتکامل جبري زنان دگرگوني هاي مختلفي در وضع فرهنگي و اجتماعي زنان رخ مي دهد . اما اين دگرگوني ها در همه جاي دنيا يکسان نيست به طوري که مي توان گفت قبلاً در کشورهاي اروپا و آمريکا و سپس در سيستم سوسياليستي ، زنان بيشتر در مسير اين آثار قرار گرفتند و به موازات مشکلات اقتصادي و فشار زندگي وارد معرکه و کارزار زندگي شدند و از نيروي خود حداکثر استفاده راکردند ولي در ممالک شرق اين تحولات به جهاتي به کندي صورت گرفتند و زنان اين سرزمين قرن ها ي متمادي در گرو سنت و تعصب و رسوم گذشتگان و د رميان چهار ديواري خانه و حرمسراها محبوس و زنداني مردان بودند.

2 ـ نظر مردان ممالک شرقي در مورد زنان

اين گروه ادعا مي کردند که زن هيچ گونه لياقت و کارآيي انساني ندارد تا متوجه حقوق خود شود و قادر نيست در هيچ کاري با مردان به رقابت بپردازند و معتقد بودند که زن با قواي فکري ناقص اگر در اجتماع ظاهر شود چون هنوز راه را از چاه نمي شناسد و ممکن است به طرف بدبختي و انحراف روي آورد .

3 ـ حفظ مشخصات طبيعي و خصوصي زن

در اين زمان که بر مبناي اصول عقيدتي اسلام ، حقوق زن ومرد از نظر انساني يکسان در نظر گرفته شده بازهم ضروري است که مشخصات طبيعي وخصوصي زن حفظ شود يا حد تعادل و تناسبي بين سيرت زنانه و خوي مردانه برقرار شود چرا که اگر اين تعادل برقرار نباشد نظام زندگي اجتماعي مختل شده ووظيفه خصوصي هر يک از ميان مي رود و بسيار ديده شده که اشغال زنان به کاري که خلاف روحيه و اقتصادي جسماني وعاطفي آنان باشد نتايجي ثمر بخش به بار نياورده و زيان بخش بوده است .

4 ـ عقيده تاگور درباره ي عواطف و آزادي زنان

تاگور در اغلب آثار خود صورت هاي مختلفي از احساسات و آمال زن را بيان مي کند ، آزادي نامحدود زن را حضر به حال او مي داند و اميال و عواطف او را در حد اعتدال سزاوار پرستش مي شمارد و عقيده دارد که طبيعت زن طوري است که چون عاطفه او بيش از حد اعتدال رو به جنبش آورد او را از آنچه بايد باشد دوري مي کند روح زن مانند رودخانه است که چون جريان آن ساکت و آرام باشد قوه مفيدي است ولي چون طغيان کند و به هيجان آيد جزويراني کاري ندارد .

5 ـ عقيده جامعه سوسياليستي در مورد زنان :

کشورهاي سوسياليستي عقيده دارند که زن را از هر حيث مي توان مانند مرد تربيت کرد و از نيروي بدني او نيز حداکثر استفاده را به نفع توليد و اقتصاد به دست آورد و معتقدند که تفاوت توان روحي و جسمي مرد و زن در اثر تلقين و تربيت اوليه است بنابراين دختر را هم بايد از بدو تولد مثل پسر تربيت کرد و به ثمر رساند .

6 ـ نظر نويسنده درباره تفاوت طبيعي و غريزي زن و مرد :

تفاوت طبيعي و غريزي ميان اين دو جنس قابل دقت و ضروري است بديهي است که حدود کار و وظيفه هر دو ، بايد فراخوار حال آنها باشد از دوران طفوليت بازي هاي پسران با دختران فرق دارد ، ميل طبيعي دختران به عروسک بازي و بچه داري و نظافت است ، ولي پسران با کارهاي فني و خشن مردانه مانند : ماشين بازي و تراکتور سواري که در تخصص مردان است علاقه نشان مي دهند . هنگام رشد و بلوغ ، بزرگترين بهره آنها براي زندگي و جامعه آن است که يکي با روح ظرافت و غريزه زنانه به سمت مادري و بچه داري و ديگري به مهمات امور و کارهاي دشوار بپردازد چنان که زن بتواند پرورش نسل را به نحو مطلوب به ثمر برساند و مرد در خارج خانه مشکلات و معاش خانواده را تامين کند . به غير از اين پاره اي خواص فيزيکي و جسمي زن از نظر زنانگي و تناسلي مانند ايام ماهانه و دوران بارداري و زايمان و بچه شير دادن از اهم مسائلي است که در جهت توانايي زنانه به آنها اين اجازه را نمي دهد که پرداختن به کارهاي سنگين و دشوار مشغول شود ، گذشته از وضع جسماني روحيات زن نيز به همين نسبت در بسياري موارد با مردان تفاوت دارد زنان غالباً داراي روح مسالمت آميز و آرامش طلب دست و در قضايا و مسائل حاد زندگي به نظر دقت و احساس مي نگرد و با مايه اي از عطوفت ورافت زنانه در کارها قضاوت مي کند و اين صفات گذشته از اين که عيبي براي آنان به حساب نمي آيد بلکه بر عکس همين صفات ظريف زنانه است که تعادل و توازن را در جامعه و خانواده فراهم مي آورد .

زنان از نظر ملل تاريخ تمدن

1 ـ زن از نظر اديان

قوانين مذهب و اديان عالم که همگي براي تهذيب جامعه و نظام عالم زندگي در هر دوران به منصه ي ظهور رسيدند جز آن چه را که دنيا پسند و مورد احتياج هيئت اجتماع زمان خود بود امضا و تدوين نکرده اند منتهي همان عادات و رسوم مقتضيات عصر را که مقبول و پسنديده بوده و جهت دنيوي و اخروي داشتند به لباس جديد ونظام نوين برقرار کرده اند و از جمله احتياجات و موارد ابتلا يا کمبودها را به طرزي معقول و معتدل و حکيمانه تثبيت کرده و هر چه نامطلوب و ناپسند وبر خلاف رفتار انساني بوده به صورت حرام منع نمودند .

2 ـ مقام زن د رکشور چين

مقام زن در کشور چين آنقدر است و بي مقدار بود که دختران را از بدو تولد جهت خدمتگذاري و آسايش مرد تربيت مي کردند و غالباً آنها را تحت شکنجه قرار داده و در بعضي مراسم ديني براي قرباني کردن دختران جوان را ترجيح مي دادند . د راين سرزمين مرد حق داشت که از زن به عنوان خدمه و کنيز استفاده کند بدون اينکه همسري ، يا راي حرف زدن و ابراز عقيده داشته باشد . در حال ازدواج هم شوهر حاکم بر اراده ي اوست . بعد از فوت شوهر زن اختيار و استقلال نداشت و بايستي مثل ميراث تحت اختيار اولاد و خويشان ذکور شوهر قرار مي گرفت .

3 ـ زن از نظر کنفوس سيوس فيلسوف بزرگ چين :

(( مرد در هر حال حاکم و زن محکوم است ))

(( مرد نايب آسمان است و او رئيس است بر هر چيز اما زن پس او مقيد است و کاري از خود نمي کند بلکه مطيع عوامر و نواحي مرد است))

((جايز نيست براي زنان امرو نهي کردن تنها کار زنان خانه داري است ))

4 ـ زن از نظر جان هوي حکيم چين :

دختر وقتي به خانه شوهر مي رود بايد کلي از شخصيت و اسم و ثروت خود چشم پوشي کند و اراده ي خود را مقسور اراده ي شوهرش کند .

(( مقام زن در کشور هند ))

1 ـ زن از مائو (( کتاب ديني مائو ))

زنان هندوستان که يکي از مصادر گران بهاي تاريخ آريا تا قبل از ميلاد است تحت ولايت و قيمومت پدر و شوهر و يا فرزندان ذکور خانواده بوده و آن ها اصلاً حق تصرف مالکانه را نداشتند . پاره اي زنان هندي براي خوددر عالم بشريت قدري نمي دانستند و پس از مرگ شوهر در اثر سنت قديمي جامعه با انحطاط عقلي ها خود را آزادانه طعمه آتش مي کردند .

(( زن از نظر اديان ))

1 ـ موقعيت زن در اقوام و قبايل پيش از اسلام :

موقعيت زن دراقوام و قبايل پيش از ظهور اسلام اصولاً مبتني بر انقياد و اطاعت کامل از مرد بود چنان که قوم بني اسرائيل دختران خود را خريد و فروش مي کردند و در کتاب هاي باقي مانده از احوال تاريخي آن زمان حاکي است که زنان را مانند هدايا در جنگ ها و معاملات تجاري مورد داد و ستد ووجه امصالحه قرار مي دادند .

2 ـ مقام و منزلت زن در مذهب ايرانيان قديم ( زردشتيان ) :

در اوستا بندرت اطاعت بي چون و چرا از مرد ديده مي شود . گه گاهي بر آن است که هر دو به کلي حقوق و امتيازات متساوي داشته اند و گويد که زنان مردان پرهيزکار همين طور که در اين جهان با هم اند در دنياي ديگر نيز با هم خواهند بود و زنان و مردان در اداء مراسم ديني وقرباني همراه هستند .

زناني که افکار خوب و نيات پاک در دلهاي خود مي پرورانند و هميشه کلمات دلپذير بر زبان مي آورند کارهاي نيک انجام مي دهند و نسبت به شوهرانشان شان اطاعت و انقياد کامل دارند . آنها را فصلي از کتاب زردشت تشويق و دعوت نموده که در مراسم مقدسه و تقديم قرباني ها با مردان بهدين يعني مومن به تساوي حق داشته باشند و آن گونه زن ها در تقديم قرباني ها و تشيع قوانين مذهبي پيش قدم بوده و نگهبان کتاب و آتش مقدس باشند .

3 ـ جامعه مادر شاهي

بعضي عقيده داشتند که جامعه مادرشاهي وجود نداشته و در خانواده خواه به صورت هسته اي و يا به صورت عشره اي زن ، حقي به فرزند نداشته و هميشه شيوه پدر سالاري برقرار بوده است اما در اين عقيده براي اثبات اين که از ميان تاريخ خانوادگي ، مادر به عنوان پايه گذار اجتماع چه آثار و ارزش هايي داشته باشد . بايد گفت که زنان اوليه نه تنها کارگران حرفه اي و زارعين بودند بلکه از طريق کارهايي مختلفي که به عهده داشتند با پرورش فکر و ابتکار عقلي خود شروع به آموختن حرفه مورد نياز خانواده و آموزش آن به فرزندان خود کردند . به اين دليل مي توان گفت که در جامعه هاي اوليه مادرشاهي وجود داشته و زنان نقش اساسي در حيات خانواده خود داشتند که در حقيقت قدرت اجتماعي او به حساب مي آيد .

مقام زن در کشور ايران

1 ـ تاريخچه مقام ومنزلت زن در ايران :

احترام زن چنان که به نظر مي رسد ، نخست در ايران در دوره ماد و پارس بوده و حتي بسياري از زنان به سلطنت رسيدند ووقتي پادشاهي مي مرد و وليعهد او صغير بود ، مادرش به نيابت او زمام امور مملکت را دست مي گرفت . در دوره اشکانيان نيز مقام زن در همه جا مورد احترام بود ولي در دوره ساسانيان مقام زن بيشتر رعايت مي شود به حدي که او را عهده دار مقام سلطنت مي کردند .

2 ـ مقايسه مقام زن درايران باستان و جاهليت عرب :

همزمان با دوران شکوفايي براي زنان در ايران در جاهليت عرب زنان مقام پست وناز داشتند . زنان را در رديف کنيزان و دست نشاندگان به حساب مي آوردند ووجود اور ا باعث شرم مي شمردند . ازدختر متنفر و بيزار بودند و او را در شمار اولادمحسوب نمي دانستند و يکي از رسوم آن ها زنده به گور کردن دختران بي گناه بود که به عنوان فرار از ننگ و بدنامي و باترس از فقرو نداري مرتکب اين جنايات مي شدند .

عقايد و سنت هاي گذشته درباره زنان

1 ـ يکي از رايج ترين عقايد معروف در غالب آثار گذشتگان اين است که زن طبيعتاً جنس حقير و جنس دوم است . برعکس ، مردان که همه جا در اقتصاد و سياست و تحصيل علم و کارهاي سنگين و .... هستند بنابراين جنس مرد برتر و جنس اول به حساب مي آيد . بنابر اين تبليغات سنت پدرشاهي ومرد سالاري وقادر بودن، دليل مرجهي است براي نابرابري ها بين دو جنس و البته مقام نازل از آن زن است .

2 ـ سنت ازدواج و تشکيل خانواده و حرمسراها :

سنت ازدواج و تشکيل خانواده در جامعه هاي بشري از آن زمان مورد نياز و ضرورت قرار گرفته که يک زن به عنوان عامل و احيا کننده خانواده و مادر و همسر بودن و ابتکار در امورخانه داري و حرفه اي متعلق به يک مرد باشد و در حوزه تملک او قرار گيرد رفته رفته به مشکلي در آمد که مردان جرات يافتند از اين جنس پرسود و ثمر بخش و فداکار عده بيشتر ي را به خود اختصاص دهند و از آن جا که شيوه تعدد زوجات رايج يافت کم کم حرامسراها به وجود آمد .

3 ـ تشکيل حرامسراها و مقام زن :

شيوه تعدد زوجات که رواج يافت کم کم حرامسراها به وجود آمد و سرمايه داران و سلاطين و توانگران به نسبت دارائي و ثروت خود بر تعداد زنان به صورت کنيزکان خريداري افزودند . يک مرد مي توانست گروهي از زنان جوان و زيبا را به عنوان همسر و کنيز ، درون يک خانه با سراپرده جا مي دهد و آن ها را در ازاي نان و لباس فرمانبردار خود کند و مقام و منزلت زن از اين هنگام از نظر اجتماعي خفيف و حقير شد زيرا زن يک عروسک زيبا و پرده نشين بود که در حمايت مرد زندگي مي کرد فقط وسيله ارضاي مرد و اوامر خوشگذراني و يا خدمتگزاري قرار گيرد .

4 ـ تشکيل حرمسراها و محو شدن نقش زن در جامعه :

از زمان تشکيل حرمسراها نام نقش زن از صفحه کار و اجتماع فراموش شدو به درون خانه اختصاص يافت و ديگر نامي از زن به عنوان مادرشاهي و خلاقيت به ميان نيامد ودر حيطه تسلط مرد و هوا و هوس او قرار گرفت ووجودش بي ارزش گرديد .

5 ـ زن و مالکيت :

زن و مالکيت پيشرفته غرب نيز به تنهايي حق بهره برداري از احوال خود را ندارد و زن و شوهر هر دو در اموال هم شريکند و تنها مذهب اسلام اين مزيت را براي زن قائل شده که به تنهايي حق وراثت و حق تعرف مالکانه در اموال خود را دارد .

6 ـ نظريه نيچه فيلسوف آلماني :

(( هرگاه به سراغ زن مي روي با تازيانه برو ! ))

7 ـ نظريه امام خميني درباره آموختن سواد : (( طلب علم براي هر زن و مردمسلمان واجب است ))

(( زن در تاريخ ادبيات و فرهنگ ايران ))

1 ـ فردوسي و منزلت زن

فردوسي در عرصه کار زار زنان را مانند مردان مي ستايد و تنها شاعري است که به جز زيبايي و دلارائي ظاهري ، براي زنان شجاعت و دلاوري و سلحشوري مي پسندد در شاهنامه از زنان نام مي برند که مانند مردان سليح جنگ پوشيده ديري کنارهم دارند و چنين زناني را مقامي برتر از مردان مي دهند ولي تنها شاعري است که زنان را مانند مردان در رديف قهرمانان مرد خود قرار مي دهد .

(( اختلاف حقوق زن و مرد ))

1 ـ تاريخ استعمار و بردگي زنان

تاريخ نشان مي دهد که در قرون وسطي و شايد هم مدني پس از آن آيين (سرد) يعني برده داري رواج داشت و از طرف دنياي متمدن غير قانوني اعلام نشده بوده مخصوصاً در دوران حکومت خلفا و سلاطين ستمگر عثماني و شايد در بعضي اقوام ايراني زنان و دختران جوان را در بازارهاي تجارتي خريد و فروش مي کردند و اين رفتارهاي ناپسند از آنجا سرچشمه مي گرفت که خانواده هاي تهي دست و فقير دختران خود را که شرم و مزاحم مي دانستند به بهاي اندک به اين سوداگران انساني مي فروختند و سود سر شاري مي بردند .

2 ـ عقيده مزدک درباره استثمار زنان :

مزدک که به نام پيامبر و رهبر مذهبي مزدکيان در زمان قبادشاه ساساني اظهار وجود کرد به اين عقيده بود که دردنيا احساس همه اختلافات و جنگ ها و جدال ها بر دو چيز است يکي مال و ديگري زن . و اين هر دو بايد از گرو استثمارگران و زياده طلبي آنان به دور باشد .

3 ـ زن در اسلام :

همين که خورشيد اسلام طالع شد نخستين دستور هدايت او اقرار بر توحيد خداوند يکتا و امر بر تمدن جديد و اعلام مراعات کامل حقوق انساني بين افراد بشر از سياه و سفيد و زن و مرد و ... گواه آن که پيغمبر اسلام به بيان قرآن ، تنها تقوا را بين مردم مبناي فضيلت و بـرتـري مي داند و حتماً به قضاوت تاريخ تا آن زمان ديانتي مثل اسلام به حمايت زنان برنخواسته بود . اسلام همه انسان هارا در برابر خداوند يکسان مي داند ولي از طرف ديگر براي ارتباط مردم مقرراتي را معين کرده و در اين مورد براي هر کس فراخور حال او نيازي که جامعه دارد جهاتي را در نظر گرفته و به اين جهت است که براي زن و مرد در برابر وصول به مبدا عرفان و وظايف شرعي و عبادات تفاوتي قائل نشده . همه افراد امت را اعم از زن و مرد مسئول اداره اموراجتماعي و اقتلامي جامعه مي داند ، در امور عبادي و يا در مقام پرهيز از مناهي و گناهان هرگز براي هر يک برديگري رجحاني قائل نيست .

4 ـ ستايش زن از نظر پيامبر اسلام :

در مورد ستايش زن پيغمبر اسلام لذت دنيا را در سه چيز دانسته و محبت زنان را قرين نماز که رکن اعظم ديانت است قرار داده و فرموده من دوست دارم از دنياي شما سه چيز را ( نماز ، زن و عطر ) و نيز در حجه الوداع وصيت کرد که با زنان به خوبي رفتار کنيد و هميشه فرمود که زن گل خوشبويي است نه قهرمان در هر حال با او مدارا کنيد که بار و امانت خوايند . بديهي است که اين همه توجه و انتفات آن حضرت درباره زنان از نقطه نظر شهواني و نفس پرستي نبوده بلکه توجه آن حضرت درباره مقام زن به مرتبت همسري ومادري و رفاقت وموآنست مردان را دارد و وسيله رحمت خداوند و پديد آورنده نسل بشر است .

5 ـ زنان بزرگ در تاريخ اسلام :

1 : حضرت خديجه همسر پيامبر اکرم خود زني بازرگان و فعال بود که بعداً کليه ثروت خود را در راه اقلاي اسلام نهاد . 2 : حضرت فاطمه دختر بزرگوار پيامبر به عنوان نمونه والاي يک زن به حساب مي آمده است که در پاسداري از اسلام و مقام ولايت نقش او از هميت ويژه اي برخورداربوده است . 3 : حضرت زينب که در واقعه کربلا سمبل يک زن نمونه انقلابي مطرح شد و پس از شهادت برادران و فرزندان بار نهضت شهادت را به دوش کشيد .

6 ـ زنان دانشمند و اديب و شاعر ، مسلمان :

در کتب علماي بزرگ اسلام ، از زناني نام برده شده که از سهم فهم و دانش ومهارت آنان در علوم مذهبي والهي و هم چنين شعر و ادب و عرفان و رسيدن به مقام کرامات و اجتهاد سخن رفته است . مانند : فاطمه افقيه ، بانو آمنه بيگم ، فاطمه نيشابوري ، ام فقيه ، خنساء عرب ، رابعه نبت کعب ، حاجيه فاطمه خانم اصفهاني و گوهر شاد خاتون .

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط مدیران وبلاگ  | 

مثل ها از کجا می آن ؟؟؟

چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني

عقل در لغت از عقال و پاي بند شتر مأخوذ است و چون خرد و دانش مانع رفتن طبع انسان به سوي كارهاي ناپسند مي شود ، به همين دليل خرد و دانش را هم عقل مي گويند .

مي گويند : زيب النسا بيگم دختر اورنگ زيب عالمگير پادشاه هندوستان بود كه در شعر مخفي تخلص مي كرد . چنان كه گفته است :

در سخن مخفي شدم چون بوي گل در برگ گل ميل ديدن هر كه دارد در سخن بيند مرا زيب النسا شاعره اي است شيرين سخن كه از طبعي روان و ذوقي سرشار بهره ور بود و مخصوصاً در بديهه سرايي مهارت زيادي داشته كه از او داستانها نقل مي كنند .

. . . زيب النساء به هيچ خواستگاري سرفرود نياورد و چون كسي را لايق همسري خود نمي دانست تا آخر عمر ازدواج نكرد . مي گويند وقتي اورنگ زيب از ازدواج نكردن دخترش كه او را خيلي دوست داشت ، ناراحت بود يك بار طي نامه اي از او پرسيد : (( آخر بگو چرا به ازدواج يكي از عموزادگان و بزرگان ديگر رضا نمي دهي ؟ )) مخفي در جواب پدر اين بيت را گفت و فرستاد :

نهال سركش و گل بي وفا و لاله دورنگ

در اين چمن به چه اميد آشيان بندم

با اين حال زيب النسا به حكم غريزه بشري و مقتضاي جواني چنان شد كه در دام عشق يكي از وزراي پدر كه موسوم به (( عاقل خان )) و جواني رعنا و برازنده بود ، گرفتار شد و عاقل خان هم عشق شديدي نسبت به مخفي پيدا كرد و بين آنها سر و سري ايجاد شد و پيغامهاي مشتاقانه رد و بدل گرديد . چند نفر از مغرضين يا به قول نظامي گرانجانان كه هميشه و همه جا بوده و هستند قضيه را به گوش عالمگير رساندند . (( اورنگ زيب عالمگير )) طبق روال خشمگين شد اما چون پاي دخترش در ميان بود و مدركي هم در دست نداشت به اين فكر افتاد كه قضيه را به وسيله اي امتحان كند و مدرك بدست آورد . مي گويند اورنگ زيب هفت وزير داشت . او دستور داد كه هر يك از وزرا به نوبت اجازه دارند كه بيست و چهار ساعت در تمام قصرهاي سلطنتي آمد و شد كنند و به اين ترتيب هفت روز هفته بين آنها تقسيم شد . در اين ميان شبي هم نوبت به عاقل خان رسيد و فرصتي بود تا دو دلداده همديگر را ببينند . اورنگ زيب چند نفر از جاسوسان را مامور كرد تا شبي كه نوبت عاقل خان است با نهايت دقت مراقب او باشند و هر جا كه رفت و با هر كس كه ملاقات كرد او را باخبر كنند . از آن طرف عاقل خان كه مرد فهميده و عاقبت انديشي بود از روي زيركي دريافت كه قضيه از چه قرار است . از اين رو از عواقب كار ترسيد و شبي كه نوبت او بود تا در قصر سلطنتي رفت و آمد كند ، تمارض كرد و از خانه بيرون نيامد . مخفي كه منتظر او بود آن شب هر چه انتظار كشيد ، بي فايده بود و نتوانست عاقل خان را ببيند . بامداد ، مخفي اين مصراع را نوشت و براي عاقل خان فرستاد : شنيدم ترك منزل كرد عاقل خان به ناداني

عاقل خان وقتي شعر محبوب را ديد درپاسخ او اين مصراع را نوشت :

چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني .

كاسه گرمتر از آش

هر گاه كسي در انجام كاري بيشتر از فردي كه مسوول كار است ، دخالت و پافشاري كند ، از باب تمثيل گفته مي شود : فلاني كاسه گرمتر از آش است و يا به اصطلاح ديگر : كاسه داغتر از آش است ، البته قبل از آن اصطلاح دايه مهربانتر از مادر به كار برده مي شد ، ولي در عصر قاجاريه واقعه تاريخي جالبي عنوان اين مثل را مترادف اصطلاح مزبور قرار داده است كه به شرح آن مي پردازيم :

در زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار همه ساله يك روز از فصل بهار در سرخه حصار تهران برنامه آشپزان با حضور شاه و خاندان سلطنت و اعيان و اشراف كشور با تشريفات خاص و برنامه مفصلي اجرا مي شد كه تمام اميران و صدر اعظم هاي مملكت در پختن اين آش كذايي كار و وظيفه اي برعهده داشتند . يكي سبزي پاك مي كرد ، ديگري خس و خاشاك نخود و لوبيا را مي گرفت ، يكي ديگر پوست بادمجانها را مي كند . ديگري هيزم زير ديگ مي گذاشت ، خلاصه تمام بزرگان كشور از زن و مرد به كاري اشتغال داشته اند و در پيشگاه سلطان خود را به نحوي خادم و خدمتگزار جلوه مي داده اند ! يكي از مراسم اساسي برنامه آشپزان اين بود كه چون آش شله قلمكار كاملاً آماده مي شد آن را در قدحهاي چيني بزرگ و كوچك مي ريختند و به فراخور مقام و منزل بين مزرا ، امراء ، رجال و همسران شاه كه افتخار حضور داشته اند ، تقسيم مي كردند . آنگاه سفره عريض و طويلي گسترده مي شد هر كس به جاي خود كه قبلاً معين شده بود مي نشست و از ظرف مخصوصش با تظاهر به ميل كامل و اشتها تناول مي كرد . سرانجام هر يك از مدعوين موظف بود قدح چيني را پس از خوردن آش پر از سكه و اشرفي كند و به حضور قبله عالم تقديم دارد ! به قول آقاي دكتر احساني طباطبايي صاحب كتاب چنته درويش كه در رابطه با اين آش مي نويسد : (( . . . در اينجا بر خلاف مثل معروف كه هر كس به قدر پولش بايد آش بخورد، اتفاقاً هيچ كس يك صدم و بلكه يك هزارم پول تقديمي اش آش نمي خورد و اين پول را فقط براي افتخار تقرب به حضور ملوكانه تقديم مي نمودند و گاهي هم اگر ناصرالدين شاه سرحال بود و به كسي خيلي لطف داشت ، از او احوالپرسي مي كرد . . . )) آقاي مرتضويان هم راجع به ريشه اين ضرب المثل مي نويسد :

(( . . . رسم چنين بود كه شخص پس از خوردن آش ، كاسه خود را پر از اشرفي كرده ، نزد شاه بفرستد . با آنكه طبع بلند بشر زياده طلب است و به هر جاه و مقامي كه باشد آرزوي جلال و جبروت بيشتري دارد ، اما در آن روز با آنكه همه مقام شامخي داشتند آرزو مي كردند پست ترين مقام را داشته باشند و چون كاسه هر كس بزرگتر بود، در اين معامله زيادتر پول بيشتري مي داد و داغتر مي شد مي گفتند ، كاسه از آش داغتر است . )) مشخص است هيچ كدام از مدعوين حاضر نبودند براي خاطر چند سكه طلاي كمتر كه در كاسه مي ريخت ، پست ترين مقام را داشته باشد ، چرا كه آنها به نوبه خود چندين برابر آن را از رعايا و زير دستان بيچاره مي گرفتند . بنابراين براي بدست آوردن مقام بالاتر ، و نزديكي هر چه بيشتر به حضور ملوكانه هر كس سعي داشت طلاي بيشتري در كاسه بريزد و شايد عبارت (( كاسه از آش گرمتر است )) را يكي از حاضران مجلس از باب طنز گفته و رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و پس از مدتي جايگزين عبارت (( دايه مهربانتر از مادر )) شده است .

شاهنامه آخرش خوش است

برخي افراد بدون مطالعه و تحقيق دست به كاري مي زنند و به نظر خودشان موفق هم مي شوند . اما افراد تيز بين و دور انديش مي دانند كه عجله و شتابزدگي هرگز به نتيجه نمي رسد . بـه هميـن خاطر قضاوت عجولانـه نمـي كنند و فرد را بـه دست زمـان مي سپـارنــد و مي گويند : (( شاهنامه آخرش خوش است )) حال بايد ديد كه چرا شاهنامه آخرش خوش است ؟ شاهنامه فردوسي بي شك از شاهكارهاي ادبي جهان به شمار مي رود و حكيم ابوالقاسم فردوسي با نظم شاهنامه اساس ادب و مليت ايران را پي ريزي كرد و ايجاز و فصاحت را به حد اعلا رساند . فردوسي در حدود سال 365 هجري به نظم شاهنامه پرداخت و بعد از سي و پنج سال در هفتاد يا هفتاد و شش سالگي آن را به پايان رساند . فردوسي از دهقانان ثروتمند طوس بود و زندگي مرفهي داشت ، اما در طول سرودن شاهنامه همه را فروخت و تهي دست و بي چيز شد . او در چند جاي شاهنامه به ظهور و پادشاهي محمود غزنوي اشاره و او را مدح و ستايش مي كند ، اما اختلاف مذهبي و نژادي فردوسي و سلطان محمود غزنوي باعث شد ، مورد حسادت تنگ نظران قرار بگيرد و بر خلاف عهد ميان سلطان محمود غزنوي و فردوسي به جاي دينار ، درهم دريافت كند . بعد از بي مهري سلطان محمود غزنوي ، فردوسي هجو نامه اي سرود و يك نسخه از آن را به وسيله دوستي كه در دستگاه سلطنت محمود غزنوي داشت ، مخفيانه به آخر شاهنامه موجود در كتابخانه سلطنتي اضافه نمود . با اين شرح مشخص مي شود كه در سابق ، هر كس شاهنامه را مطالعه مي كرد ، وقتي به مدح و ستايش سلطان محمود مي رسيد ، تصور مي كرد كه همت و جوانمردي سلطان ، مشوق فردوسي در نظم شاهنامه گرديده است ، بي خبر از آنكه شاهنامه آخرش خوش است ، زيرا وقتي به آخر شاهنامه مي رسيد و منظومه هجويه را قرائت مي كرد تازه متوجه مي شد كه سلطان محمود نسبت به سلطان ادب و مليت ايران تا چه اندازه ، جوانمردي و ناسپاسي كرده است . به همين خاطر قبلاً هركس كه به خواندن شاهنامه مي پرداخت ، به او مي گفتند تا قبل از آنكه كتاب را به پايان نرسانده ، در قضاوت نسبت به سلطان محمود عجله نكند ، زيرا شاهنامه آخرش خوش است . يعني در آخر شاهنامه است كه فردوسي ، محمود غزنوي را به خواننده مي شناساند و با آن قصيده ي هجاييه ، حق ناسپاسي و رفتار توهين آميز او را كف دستش مي گذارد !

كفگير به ته ديگ خورد

عبارت بالا كنايه از بي پول شدن و به آخر رسيدن دارايي و ثروت است و مجازاً در رابطه با كسي به كار مي رود كه همه چيز داشته و حالا آه در بساط ندارد و چنته اش خالي شده است .

اين ضرب المثل ظاهراً ساده به نظر مي رسد ، اما ريشه و مأخذ دارد و به همين سادگي هم نيست و بايد ديد چه عاملي باعث شده تا عبارت بالا به صورت ضرب المثل درآيد و صداي ناهنجار ديگ و كفگير تا امروز هم به گوش برسد .

حقيقت اين است ، از زماني كه غذا دادن به فقرا با پول نذري معمول شد ، كفگير كشيدن در پلو از ديگهاي بزرگ و چهل ، پنجاه نفري و تقسيم و توزيع آن بين ميهمانان و مستمندان ، نقش اساسي را به عهده گرفت . توده مردم به ويژه محتاجان و نيازمندان به اهميت و اعتبار كفگير پي بردند و مخصوصاً زماني كه براي اولين مرتبه صداي ناله اش ! از ته ديگ بلند شد وبه زبان بي زباني از بي وفايي ! ديگ و تمام شدن پلو نذري حكايت كرد و صداي ناله محتاجان را كه با قلبي آكنده از اميد به سويش آمده بودند به فلك رساند كه : (( اي واي، كفگير به ته ديگ خورد و بهره و نصيبي از آن به ما نرسيد . . . )) اين داستان از تاريخي كه شرح داده خواهد شد به صورت ضرب المثل ورد زبانها شد . به طوري كه مي دانيم ، اكثريت مردم ايران از مذهب جعفري اثني عشري پيروي مي كنند و مذهب تشيع از تاريخ تأسيس سلسله صفويه ( اوايل قرن دهم هجري ) و سلطنت شاه اسماعيل اول به عنوان مذهب رسمي ايران اعلام گرديد . از اين تاريخ ، شيعيان ايران با حمايت و تشويق سلاطين صفوي در همه جا با ارادت به خاندان رسالت و ائمه معصومين ، خصوصاً واقعه كربلا ، مجالس عزاداري و روضه خواني و اطعام فقرا و مستمندان را برپا داشتند و ديگهاي بزرگ براي پلو نذري دادن همه جا ديده مي شد . از آنجايي كه پلو نذري از برنج صدري درجه يك شمال ايران با خورشت قيمه از گوشت ران گوسفند و روغن حيواني تشكيل مي شد ، لذا فقرا و بينوايان در هنگام تقسيم آن از سر و كول همديگر بالا مي رفتند تا چند كفگير از آن غذاي مطبوع و خوش طعم نصيب آنها شود و بتوانند با خانواده خود يك وعده غذاي چرب و نرم و مقوي بخورند ، اما وقتي صداي ناهنجار كفگير را مي شنيدند كه به علامت و نشاني تمام شدن پلو به ته ديگ خورده است ، با يك دنيا نا اميدي و سرافكندگي به خانه باز مي گشتند و در جواب زن و فرزندان خود مي گفتند : (( موقعي رسيدم كه كفگير به ته ديگ خورد .))

تعارف شاه عبدالعظيمي

مثل بالا و مورد استفاده آن را تقريباً همه مي دانند . به قول علامه دهخدا دعوت كردن كسي به چيزي بي ارزش ، مثل آب خزينه حمام را به تازه وارد اهدا كردن . . . تعارف شاه عبدالعظيمي است . اينكه كسي به زبان بگويد به منزل ما بيا يا فلان چيز مال شما باشد ، اما از ته دل راضي نباشد . به هر حال به هر تعاريف غير عملي كه از ته دل نباشد ، تعارف شاه عبدالعظيمي مي گويند . اما ريشه تاريخي و علت ضرب المثل فوق چيست ؟ حضرت عبدالعظيم حسني كه در شهر ري مدفون است و هم اكنون زيارتگاه بزرگي براي مردم ايران محسوب مي شود ، بعد از چهار پشت به امام دوم شيعيان حضرت امام حسن مجتبي (ع) متصل مي شود . حضرت عبدالعظيم كه محضر امامان نهم و دهم و يازدهم را درك كرده بود در حدود سال 250 هـ . ق در زمان خلافت المعتزبالله عباسي به امر مبارك امام الهادي (ع) خانواده خود را در مدينه گذاشت و براي ترويج و تبليغ احكام دين اسلام از عراق به شهر ري مهاجرت فرمود . ابتدا در سرداب خانه مردي از شيعيان ري پنهان شد . روزها روزه مي گرفت و شبها شب زنده داري مي كرد و گاهي پنهاني به زيارت قبر امامزاده سيد حمزه فرزند حضرت موسي بن جعفر عليه السلام مي رفت . كم كم شيعيان شهر ري از محل اقامت او مطلع شدند و دسته دسته به زيارتش آمدند . بعد از مدتي آن حضرت رحلت فرمود و در محل فعلي كه باغي در سمت غربي خارج شهر ري قديم بود به خاك سپرده شد . مزار حضرت عبدالعظيم كه در اصطلاح عمومي شاه عبدالعظيم گفته مي شود پيوسته مورد عنايت شيعيان و علاقه مندان بوده است . چه از امام الهادي (ع) روايت است به همين دليل تهرانيهاي متدين ، ايام و شبهاي متبرك را در جوار حضرت عبدالعظيم به زيارت و عبادت مي گذراندند و كمتر اتفاق مي افتاد كه شب يا روز جمعه به شهر ري نروند و مرقد مطهر حضرت عبدالعظيم و ساير بقاع متبركه را زيارت نكنند ، منتها چون شهر ري در چند كيلومتري و نزديك تهران قرار دارد از قديم رسم بود كه زائران تهراني شب را در شهر ري توقف نمي كردندو به تهران باز مي گشتند . با اين توصيف اگر كسي از ساكنان شهر ري از زائران تهراني دعوت و اصرار مي كردند كه (( شب را در منزل ما بمان )) پيداست كه چون دعوت شونده ، ناچار به مراجعت بود ، بنابراين تعارف او شاه عبدالعظيمي به حساب آمده ، جنبه عملي نداشت و مورد قبول ميهمان تهراني واقع نمي شد چه به دليل نزديكي تهران و شهر ري ، فرد شاه عبدالعظيمي ـ البتــه در قديم _ مي دانست كه زائر تهراني شب در آنجا نمي ماند و باز خواهد گشت ، اما باز هم در دعوت و تعارف پافشاري مي كرد و به همين دليل عبارت تعارف شاه عبدالعظيمي كم كم به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردي كه دعوت و تعارف از دل برنيايد مورد استشهاد و تمثيل قرار مي گيرد .

نه سر پيازم و نه ته پياز

اين ضرب المثل اغلب به منظور دفع مزاحم به كار برده مي شود و در مورد افرادي كه وجودشان در موضوعي نفع و ضرري ندارد ، به كار مي رود . عبارت مثلي فوق اگر چه ريشه تاريخي ندارد اما ريشه گياهي دارد كه به همان علت ضرب المثل شده و مانيز شرح آن را خالي از لطف ندانستيم . به طوري كه مي دانيم پياز از گياهان خوردني است كه ميوه داخل زميني آن گرد يا بيضي شكل است با برگهايي سبز و باريك و طعمي تند . پياز از سه قسمت سر و ساقه و ريشه كه همان ته پياز است تشكيل شده است سر پياز يا همان گل و تخم پياز است كه از آن براي كاشتن استفاده مي كنند تا پياز به دست آيد . ته پياز همان پياز اصلي مورد نظر است كه به مصرف خوردن مي رسد و به علت سرشار بودن از ويتامين هاي مقوي خواص و فوايد زيادي براي آن قائل هستند . چنان كه علامه دهخدا در رابطه با خاصيت آن نوشته است : (( در قاموس كتاب مقدس آمده : گياهي است شبيه زنبق كه در مصر فراوان مي رويد . پياز مصري به علت بزرگي و طعم خوب معروف است . )) اما ساقه پياز چيز بي مصرفي است كه نه تنها انسانها از آن استفاده نمي كنند بلكه حيوانات هم آن را نمي خورند ، بنابر اين مي بينيد كه اگر كسي در وجه مشابهت به مثابه سر يا ته پياز نباشد ، عنصر بي خاصيتي است كه از او بيم يا اميدي نمي توان داشت . سوزني سمرقندي شاعر شوخ طبع قرن ششم هجري براي اثبات بي اثري و بي خاصيتي وجودش چنين ارسال مثل مي كند : پياز نيكي من هيچگونه بن نگرفت بدين سزد كه بكوبند چو سير مرا

اين گياه خواص و مزاياي فراواني دارد كه تمامي اين خاصيت ها در سروته پياز است . بدا به حال كساني كه در رابطه با اثر وجودي و خاصيت ذاتي و اجتماعي نه سر پياز باشد ، نه ته پياز !

چنته اش خالي شد

هر گاه كسي هر چه را كه از نظر مادي و معنوي در چنته داشته ، همه را عرضه كند و ديگر چيزي براي نشان دادن نداشته باشد ، در اصطلاح مي گويند (( چنته اش خالي شد . )) يا (( ديگر چيزي در چنته ندارد . )) حال ببينيم سرمايه مادي و معنوي چه ارتباطي با چنته درويشان دارد و چرا اين مورد به صورت ضرب المثل در آمده است ؟

ابتدا بايد گفت چنته مخفف چند تا و يا چند تايي است و آن لوله تو خالي است كه به طور پنج تا شش گره و به قطر بيش و كم دو سه گره از جنس چرم يا پارچه محكم چرم دوزي شده و يا از جنس قالي و قاليچه كه به اندازه هاي بزرگتر يا كوچكتر درست مي كردند و براي آن دري قرار مي دادند ، و قيش هاي چرمي بالاي آن مي دوختند و اين قيش ها را به سروته آن متصل كرده و چند محفظه اينچنيني را كنار هم قرار داده و هنگام سفر ، لوازم ضروري مسافرت را در آن قرار مي دادند . اگرمسافر سواره بود ، اين چنته را به قاچ زين و يا پالان حيوان مي بست . كجاوه نشين ها و پالكي نشين ها آن را به كنار كجاوه مي بستند . قليان كش ها كه هر تنباكويي را نمي كشيدند ، به داشتن چنته علاقه مخصوص داشته ، تنباكوي اختصاصي و لوازم قليان كشي را به وسيله چنته همراه مي بردند . درويش ها هم در مسافرت و سير آفاق و انفس چنته اي داشتند خورجين گونه از جنس قالي و قاليچه كه به دوش مي انداختند و چون جز چنته و كشكول چيزي نداشتند ، د رچنته آنها هم چيز پيدا مي شد . اما از چه زماني د رچنته چيزي داشتن يا نداشتن وارد ضرب المثل ها شد . همانطور كه مي دانيد نورالدين عبدالرحمن جامي از اساتيد مسلم نظم و نثر پارسي در قرن نهم هجري است . جامي در زمان جواني ضمن مسافرتهاي خود از هرات به سمرقند رفت و در بازگشت با علي قوشچي كه از مشاهير علماء بود . ملاقات كرد . مي گويند قوشچي در حالي كه به رسم تركان چنته اي حمايل كرده بود به محضر جامي آمد و از او چندين مسأله مشكل را سؤال كرد و جامي همه را بدون تأمل و تفكر پاسخ داد . قوشچي كه انتظار اين همه فضل و دانش را نداشت ، سكوت كرد . جامي وقتي سكوت قوشچي را ديد اشاره اي به چنته اش كرد و از باب طنز و كنايه گفت : (( مولانا ديگر چيزي در چنته نداريد ؟ )) اين عبارت فصيح و بليغ كه از زبان عارف دانشمندي چون جامي جاري شده بود از آن تاريخ صورت ضرب المثل گرفت و در مورد بضاعت علمي و سرمايه معنوي مورد استفاده قرار گرفت .

حرفش را به كرسي نشاند

هر گاه كسي در اثبات مقصود و منظور خود پافشاري كند و حرفش را به ديگري يا ديگران تحميل نمايد ، اصطلاحاً مي گويند : ((بالاخره فلاني حرفش را به كرسي نشاند ! )) حال ببينيم واژه كرسي در اين ضرب المثل چرا و به چه دليل به كار گرفته شده است.ريشه تاريخي ضرب المثل فوق را بايد در جريان عروسي هاي ايران در زمانهاي گذشته جستجو كرد . توضيح آنكه سابقاً در ايران معمول بود بعد از انجام مراسم خواستگاري و بله برون و برگزاري جشن شيريني خوران و انگشتر زدن ، به فاصله چند ماه برنامه عقدكنان و عروسي اجرا مي شد . بين عقد و عروسي هم فاصله چنداني نبود و مدت آن از يك يا چند روز تجاوز نمي كرد . در عصر حاضر چون مبل و صندلي در اكثر خانه ها وجود دارد ، عروس چه پس از برگزاري عقد و چه هنگام عروسي روي صندلي مي نشيند و كليه بانوان و دوشيزگان شركت كننده در مراسم دور او جمع شده و بر سرش نقل و نبات و پول مي پاشند . اما در سالهاي نه چندان دور بعداز آنكه بين خانواده عروس و داماد راجع به مهريه و خريد و مخارج توافق مي شد ،‌قباله عقد عقدنامه ـ را مي نوشتند و مدت چند روز ، مراسم عروسي را تدارك مي ديدند و عروس را بزك كرده و بر كرسي مي نشاندند چرا كه در آن زمان نه مبل وجود داشت و نه صندلي . فقط كرسي بود و چهار پايه كه البته بزرگان بر كرسي مي نشستند و كوچكترها روي چهارپايه . و از آنـجا كه عروس را هنگامي بـر كرسي مي نشاندند كه پيشنهادات پدر و مادر عروس مورد قبول خانواده داماد قرار گرفته بود . به كرسي نشاندن عروس حكايت از تسليم خانواده داماد در مقابل پيشنهادات خانواده عروس داشت ، لذا از آن پس دامنه معني و مفهوم به كرسي نشاندن گسترش پيدا كرد و مجازاً در مورد قبول كردن هر گونه حرف و عقيده و پيشنهاد درست يا نادرست به كار رفت .

هرگز از كف دست مويي نمي رويد

وقتي كه كسي مورد تهديد قرار بگيرد و بخواهد متقابلاً جواب دندان شكني به تهديد كننده بدهد ، تا طرف مقابل او را آدم عاجز و زبوني تصور نكند ، غالباً كف دستش را به او نشان مي دهد و عبارت بالا را به زبان مي آورد . اما ريشه ضرب المثل بالا : در سال 56 يا 57 قبل از ميلاد مسيح (( ارد اشك سيزدهم )) به تخت سلطنت ايران نشست . (( ارد )) نخستين پادشاه ايران است كه در زمان سلطنتش دولت ايران مجبور شد با امپراتور مقتدر روم دست و پنجه دليرانه نرم كند . در عهد سلطنت (( ارد )) سه تن از سرداران بزرگ روم به نامهاي (( پومپه )) و (( ژوليوس سزار )) و (( ماركوس كراسوس )) زمامدار قلمرو وسيع امپراتوري روم گرديدند . (( سزار )) موفق شد در زمان زمامداري خود كشور ((گاليا )) يا (( گاليها)) يعني كشور فرانسه امروزي را فتح كند و حكومت آن منطقه و نيز فرماندهي قسمتي از سپاهان روم را بر عهده گيرد . (( پومپه )) حكمراني اسپانيا را با سمت سرداري از مجلس سنا گرفت . (( كراسوس )) به حكمراني سوريه و سرداري سپاهي كه بايد در آن مملكت مي رفت مأمور شد ، ولي سناتورها اجازه ندادند كه در اين سمت و مأموريت با دولت اشكاني پارت ، جنگ كند . (( كراسوس )) كه مردي خسيس و طمعكار بود ، بعد از استقرار در سوريه ، به منظور فتح ايران و هند عازم خاور شد و روي شط فرات پلي ساخت و چند شهر بين النهرين را تصرف كرد . سپس به علت فرا رسيدن زمستان به سوريه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگي كامل به جنگ پادشاه اشكاني برود . وقتي موعد مقرر رسيد ، دستور داد سپاهيان را از قشلاقها جمع كنند و منتظر فرمان باشند . در اين وقت سفيراني از طرف (( ارد اشك سيزدهم )) رسيدند و با كلماتي كوتاه ، اما قاطع ، موضوع مأموريت خود را به (( كراسوس )) بيان كردند . پيام آنها تقريباً به اين مضمون بود كه : (( اگر اين لشكر را روميها فرستاده اند ، پادشاه مابا آن جنگ خواهد كرد ، اما اگر بر خلاف اراده و نيت دولت روم است و براي منافع شخصي است ارشك براي نشان دادن اعتدال خود حاضر است به ضعف و پيري شما رحم كند و اجازه دهد از خاك ما بيرون برويد . )) ((كراسوس )) با تكبر و خودپسندي تمام جواب داد : (( قصد و نيتم را در سلوكيه به شما اعلام خواهم كرد . )) (( ويزيگس )) سفير ايراني ، وقتي اين حرف را شنيد ، پوزخندي زد و كف دستش را به (( كراسوس ))‌نشان داد و گفت : ((‌كراسوس ! اگر از كف دست من مويي روييده شود ، تو هم سلوكيه را خواهي ديد . ))‌ ((‌ويزيگس )) راست گفت ، چرا كه سپاهيان كراسوس در جنگ با پارتي ها شكست فاحشي خوردند و كراسوس جان خود و فرزندش را بر سر اين هوس گذاشت .

هوا پس است

عبارت بالا و يا به عبارت ديگر ، پس بودن هواي كار ، كنايه از اين است كه در كاري كه به آن مشغوليد ، موانعي وجود دارد و تا رفع مانع ، انجام پذير نخواهد بود . هواي كار را داشتن كه در مورد كمك و مساعدت به افراد به كار مي رود نيز مشتق از همين ريشه است . كه به شرح آن مي پردازيم : يك از عوامل مؤثر در كار ماهيگيري و كشاورزي و رختشوئي ، مساعد بودن هواي محيط است تا ماهيگير و كشاورز و رختشوي بتوانند به كار خود مشغول شوند ، اما مساعد بودن هوا به تناسب شغل و حرفه اين سه دسته فرق مي كند . ماهيگير ، هواي تيره و باراني مي خواهد تا آب رودخانه گل آلود شود و از آب گل آلود ماهي بگيرد ، رختشويي كه غالباً در كنار چشمه ها و رودخانه ها رختشويي مي كرد و مي بايد لباسهاي شسته را در معرض نور مستقيم خورشيد قرار مي داد ، طبعاً به هواي صاف و آفتابي نياز داشت اما كشاورز تا قبل از رشد محصول خود به هواي باراني احتياج دارد و بعد از آن به هواي آفتابي نيازمند است تا محصولش خشك و آماده درو شود و وقتي كه خرمن كوبي كرد و دانه از ساقه جدا شد به وزش باد نياز دارد تا دانه ها رااز خاك و خاشاك جدا كند .

با اين توصيف مشخص است كه :

براي ماهيگير ، وقتي هوا پس است كه آسمان صاف و آفتابي باشد . براي رختشوي ، وقتي هوا پس است كه آسمان تيره و باراني باشد . براي كشاورز ، وقتي هوا پس است كه در مراحل سه گانه آبياري و درو و جمع آوري محصول هوا به ترتيب آفتابي ، تيره و ملايم باشد . در هر صورت عبارت (( هوا پس است )) از اصطلاحات اين سه دسته مخصوصاً ماهيگيران است كه وقتي هوا را مساعد نمي بينند با گفتن عبارت (( هوا پس است )) از نامناسب بودن وضعيت شكايت مي كنند . اين عبارت رفته رفته هنگام برخورد با مشكلات در ميان مردم رواج پيدا كرد .

هالو گير آوردن

اين ضرب المثل در مورد افراد زود باور و ساده به كار مي رود و از آن ، معناي ساده و زود باور و عامي استنباط مي شود .

اما ريشه تاريخي آن :

لرستان ناحيه اي است در غرب ايران كه از شمال به كرمانشاهان ، از شرق به كوههاي بروجرد ، از غرب به كشور عراق و از جنوب به استان خوزستان محدود است . اين منطقه داراي رشته كوههاي مرتفعي است ، كاملاً موازي يكديگر كه درههاي عميقي در ميان آنها واقع شده . اين دره هاي وسيع و مسطح و وجود جنگل ها و مراتع سر سبز ، باعث تعدد روستاها در اين منطقه شده است .سكونت در كوهستان آرام و مصفا باعث شده بود كه مردم ساكن دراين منطقه كمتر به شهرها بيايند و با دل روشن و روح آرامي كه داشتند از مكر و فريب و ريا و تزويري كه د رشهرهاي بزرگ و مراكز تجارت و خريد و فروش آنها وجود داشت بي خبر باشند . به همين دليل هر وقت به شهر مي آمدند ، به دليل روشني ضمير ، هر چه را كه مي ديدند باور مي كردند و هر چه مي شنيدند تصور مي كردند ، حقيقت است . در ضمير بي آلايش و ساده آنها نمي گنجيد كه كسي دروغ بگويد و يا همنوع خود را بفريبد . ساده بودند و زود باور . ودر پرتو اين دو خصيصه شريف ذاتي ، همه را شريف و صديق و راستگو مي پنداشتند . غافل از آنكه در شهرها روح آدميان به زنگار فريب و نيرنگ و دغل آلوده است . اكنون ببينيم (( هالو )) چيست و چرا افراد ساده و زود باور را هالو مي خوانند .

((هالو)) تحريف شده ((خالو)) به معناي ((دايي)) است . كه چون مردم منطقه مخرج ((خ)) ندارند ((خالو)) را ((هالو)) تلفظ مي كنند و از آنجا كه اين واژه را ((لرها)) و ((بختياريها)) نسبت به بزرگترها و براي اظهار ادب و احترام به كار مي بردند ، هر گاه بخواهند بگويند ((اي آقا )) مي گويند : ((هي هالو )) و از آنجا كه در ابتدا گفتيم عده اي از سكنه لرستانبه علت دشواري جاده ها با شهرها ارتباطي نداشتند و از آداب و عادات شهرنشينان بي خبر بودند ، گه گاه كه به منظور تجارت و مبادله كالا به شهرهاي بزرگ مي رفتند ، شهريان بخصوص طبقه كسبه و بازاري از سادگي ، صداقت و زود باوري آنها سوء استفاده مي كردند و هر طور دلشان مي خواست هنگام خريد و فروش اشياء و اجناس به اين ساده دلان روشن ضمير ، اجحاف مي كردند و در پايان معامله ، وقتي كه از آن كاسب بي انصاف راجع به سود سرشار و كلانش مي پرسيدند با پوزخند مي گفت : (( امروز هالو گير آوردم )) يعني انسان ساده و صادقي را به تور زدم و هرچه كالاي بنجل داشتم آب كردم ! اين ضرب المثل به تدريج از لرستان و ميان بختياري ها به شهرها راه پيدا كرد . البته امروز سطح فرهنگ و دانش در منطقه لرستان و بختياري به جايي رسيده كه علاوه بر صداقت و سلامتي ، تيز بيني و نكته سنجي هم با مردم آن عجين شده است و ديگر نمي توان سرشان را كلاه گذاشت .

ماستها را كيسه كردن

اصطلاح بالا ، كنايه از جا خوردن ، ترسيدن ، از تهديد كسي غلاف كردن و دم دركشيدن و يا دست از كار خود برداشتن است . اما ببينيم وقتي ماست كيسه مي شود ، چه ارتباطي با ترس و تسليم و جا خوردن پيدا مي كند . ژنرال كريم خان ملقب به مختار السلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه ، مدتي رئيس فوج فتحيه اصفهان بود و زير نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدين شاه انجام وظيفه مي كرد . مختار السلطنه پس از چندي از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامني و گراني كه در تهران بروز كرده بود ، حسب الامر ناصرالدين شاه حكومت پايتخت را به عهده گرفت . روز ي به مختار السلطنه اطلاع دادند كه نرخ ماست در تهران خيلي گران شده و طبقات پايين نمي توانند از اين ماده غذايي كه ارزان ترين چاشني و قاتق نان آنهاست ، استفاده كنند . مختار السلطنه اوامر و دستورات شديدي صادر كرد و ماست فروشها را از گرانفروشي برحذر داشت . مدتي از اين ماجرا گذشت تا اينكه مختارالسلطنه تصميم گرفت براي اطمينان خاطر شخصاً و با قيافه اي ناشناخته به يكي از دكانهاي لبنيات فروشي رفته و مقداري ماست بخرد . ماست فروش كه مختار السلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنيده بود ، پرسيد : (( چه جور ماستي مي خواهي ؟)) مختارالسلطنه گفت : (( مگر چند جور ماست داريم ؟)) ماست فروش جواب داد : (( معلوم مي شود تازه به تهران آمده اي و نمي داني كه دو جور ماست داريم ؛ يكي ماست معمولي، ديگري ماست مختارالسلطنه !)) مختارالسلطنه با حيرت و شگفتي از تركيب و خاصيت اين دو نوع ماست پرسد . ماست فروش گفت : (( ماست معمولي همان ماستي است كه از شير مي گيرند ، و بدون آنكه آب داخلش كنيم تا قبل از حكومت مختارالسلطنه با هر قيمتي كه دلمان مي خواست به مشتري مي فروختيم . الان هم در پستوي دكان از آن ماست دارم كه اگر مايل باشيد ، مي توانيد ببينيد و البته به قيمتي كه برايم صرف مي كند ، بخريد ! اما ماست مختار السلطنه همين تغار دوغ است كه جلوي دكان و مقابل چشم شما قرار دارد و از يك سوم ماست و دو سوم آب تركيب شده و از آنجايي كه اين ماست را به نرخ مختارالسلطنه مي فروشيم ، به اين جهت ما لبنيات فروشها اين جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ايم ! حالا از كدام ماست مي خواهي ؟ اين يا آن ؟! )) مختارالسلطنه كه تا آن زمان خونسردي اش را حفظ كرده بود ، ديگر طاقت نياورد و به فراشان حكومتي كه دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاكم بودند ، امر كرد ماست فروش را جلوي دكانش به طور وارونه آويزان كردند و بند تنابش را محكم بستند ! سپس تغار دوغ را از بالا ، داخل دو لنگه شلوارش سرازير كردند و شلوار را از بالا به مچ پاهايش بستند . بعد از آنكه فرمان اجرا شد ، مختار السلطنه آنگاه رو به ماست فروش كرد و گفت : (( آنقدر بايد به اين شكل آويزان باشي تا تمام آبهايي كه داخل اين ماست كردي ، از شلوارت خارج شود و لباسها و سر و صورتت را خراب كنند تا ديگر جرأت نكني آب داخل ماستها كني ! )) وقتي بقيه لبنيات فروشها از اين مجازات شديد مختارالسلطنه مطلع شدند ، همه ماستها را كيسه كردند تا آبهايي كه داخلش كرده بودند ، خارج شود و مثل همكارشان گرفتار غضب مختارالسلطنه نشوند . و از آن تاريخ ـ حدود صد سال قبل ـ عبارت ماستها را كيسه كردن ، ضرب المثل شد و در مورد ترس و تسليم و جا خوردگي مورد استفاده و استناد قرار گرفت .

گرز رستم گرو است

عبارت مثلي فوق از نظر معني ومفهوم واقعي ناظر بر عظمت شهر تهران است كه از عصر قاجاريه و پايتخت شدن به كار مي رفت . اما از نظر مجازي و استعاره اي هنگامي مورد استفاده قرار مي گيرد كه مشكلات بزرگي در زندگي اتفاق بيفتد و بخواهند عظمت آن مشكل را نشان بدهند . در آن صورت مي گويند : (( گرز رستم در اينجا گرو است )) يعني اين مشكل ، مشكلي نيست كه آسان بشود و اگر اين مشكل در تهران رخ داده باشد مي گويند : (( اينجا تهران است ، گرز رستم در اينجا گرو است .)) اما ببينيم ريشه اين ضرب المثل از كجا نشأت مي گيرد : شهر تهران از زمان شاه طهماسب اول رونق و آبادي يافت ، چرا كه جد اعلاي صفويه سيد حمزه در جوار حضرت عبدالعظيم مدفون است و شاه طهماسب گاهگاه كه به زيارت آن دو مرقد شريف مي رفت حين عبور ، در حوالي تهران به شكار مي پرداخت و رفته رفته به عمران و آبادي آن همت گماشت و در سال 961 هجري به فرمان او دور آن بارويي ساختند و به تعداد سوره هاي مباركه قرآن 114 برج براي بارو طراحي كردند و پاي هر برجي يك سوره از قرآن مجيد دفن كردند . تهران چند بازار داشت و دارد كه از همه معروفتر و قديمي تر بازار و سراي (( امير )) از بناهاي ميرزاتقي خان امير كبير است . از چهار سوهاي معروف تهران هم چهارسو بزرگ و چهارسو كوچك است كه به گفته شادروان عبدالله مستوفي : (( . . . در زير طاق چها رسو بزرگ تهران ، شكل يك گرز كه خيلي بزرگ و اغراق آميز است از گچ ساخته شده و روي آن نوشته اند : (( ... گرز رستم . )) اما چرا (( گرز رستم ؟ )) رستم يلي در سيستان بود و حماسه سراي ملي ايران ـ فردوسي ـ اورا رستم دستان كرد و سالها در مجالس و خصوصاً قهوه خانه ها ورد زبان شاهنامه خوانها و نقالان بود . به مرور زمان ذهن افسانه ساز عوام ، اضافات و الحاقاتي به آن افزود و از رستم موجودي عظيم و عجيب الخلقه ساخت . پيداست كسي كه با چنين گرزي به جنگ دشمن برود ، از حريف و هماوردش هيچ باقي نمي ماند . اما مهمتر از رستم كسي است كه بتواند گرز او را گرو بگيرد و از سيستان به تهران بياورد و زير طاق چهار سو بزرگ دفن كند و روي آن مدفن و مقبره ، شكل اغراق آميز گرز را از گچ بسازد و در معرض ديد و تماشاي مردم قرار دهد . مشخص است هيچ مقام و قدرتي ، حتي قدرتهاي بزرگ هم نمي توانند به اين شكل و شهر تهران چپ نگاه كنند و به آن چشم غره بروند . زيرا : (( اينجا را تهران مي گويند ، گرز رستم در اينجا گرو است ! ))

حق بالاتر از دوستي با افلاطون است

ضرب المثل فوق در مواردي به كار مي رود كه دو نفر با همديگر مناظره و بحث كنند و ديگران به فردي كه كوچكتر است خرده بگيرند كه در مقابل طرف ديگر كه سمت استادي و اولويت دارد اصرار نكند و آنچه بزرگتر مي گويد را تأييد كند ، بديهي است كه كتمان حقيقت به خاطر دوستي ، در نزد عقلا پسنديده نيست لذا فرد به ضرب المثل بالا استناد كرده حق مطلب را ادا مي كند . حال ببينيم چرا عبارت بالا صورت ضرب المثل پيدا كرد . ارسطو بزرگترين محقق و از متبحرترين حكماي تدوين و تنظيم كننده علم و حكمت است . ارسطو از فلاسفه قرن چهارم قبل از ميلاد بود . او مدت بيست سال شاگرد افلاطون بود و چند سالي هم اسكندر كبير را تعليم داد . در بيرون شهر آتن گرشگاهي وجود داشت كه ارسطو در آن به تعليم شاگردان خود مي پرداخت . حكمت ارسطو به حكمت مشاء معروف است چرا كه ضمن گردش و راه پيمايي درس مي داد و به همين جهت پيروان او را مشايي مي گفتند . اساس كار ارسطو در كشف طريق تحصيل علم همان تحقيقات سقراط و افلاطون بود . اما طبع موشكاف او به مباحثه سقراطي قانع نشد و بيان افلاطون هم درباب مثل و منشاء علم و سلوك در طريق معرفت را مطابق به واقع نمي دانست و در مقابل مغالطه و مناقشه سوفسطاييان و جدليان ، بنا را بر كشف قواعد صحيح و استدلال و استخراج حقيقت گذاشت و به رهبري سقراط و افلاطون اصول منطق و قواعد قياس را به دست آورد و آن را بر پايه اي استوار كرد كه هنوز كسي چيزي بر آن نيافزوده است . اينكه او را معلم اول لقب داده اند بسيار بجا بوده زيرا اهل جدل و حال نبود و جز قوه تعقل چيزي را در تحصيل علم دخيل نمي دانست از اين رو از آغاز با افلاطون اختلاف نظر و مشرب داشت ولي عقايد خود را ضمن تجليل و مهرورزي به استاد خود ابراز مي كرد . ارسطو به پيروزي و تبعيت از افلاطون افتخار مي كرد و تكيه كلام او در بيان (( عقايد ما افلاطونيان )) بود اما در عين حال در تحقيقات خود به رد و ابطال رأي افلاطون در باب مثل و بعضي امور ديگر مي پرداخت و در اين مورد مي گفت : (( افلاطون را دوست دارم ،‌اما به حقيقت بيش از افلاطون عقيده دارم . )) كه اين بيان امروزه به صورت ضرب المثل درآمده است .

حالا نوبت رقصيدن من است

اين ضرب المثل را معمولاً افرادي به كار مي برند كه كسي شرايط آنها را در موقعيتي خاص درك نكرده و دست بر قضا ، وضعيتي براي آنها بوجود آمده كه توانسته اند دست به انتقام گيري بزنند . در اين هنگام ، اگر اعتراضي از فرد مقابل بشنوند ، به طعنه مي گويند (( حالا نوبت رقاصي من است ! )) اما ببينيم اين ضرب المثل از كجا وارد ادبيات عاميانه ما شد ؟ مي گويند كه : اسب و شتري در چمنزاري نزديك به يك آبادي باهم زندگي مي كردند . آنها سالها بود كه از چشم اهالي دور مانده و در نتيجه سرخوش و راحت زندگي بي رنج و زحمتي را سپري مي كردند . در اين ميان گاهي وقتها اسب از سر خوشي آواز مي خواند و غريو شادي سر مي داد . شتر كه عاقلتر از او بود ، هر بار كه اسب شروع به آواز خواني مي كرد ، او را به سكوت دعوت كرده و از او مي خواست تا كمتر سرو صدا راه بيندازد . چرا كه مي ترسيد اهل آبادي صداي اسب را شنيده و به سراغشان بيايند و آنها را گرفته به بيگاري ببرند . حتي چندين مرتبه از اسب خواهش كرده بود كه اگر خيلي به آواز خواندن علاقه دارد ، به مكاني دورتر از آبادي برود و او هر چقدر دوست دارد آواز بخواند . اما هر بار كه شتر اعتراض مي كرد ، اسب در جوابش مي گفت كه : (( من الان دلم مي خواهد آواز بخوانم و نمي توانم صبر كنم . . . )) بالاخره سرو صداي اسب كار دست آنها داد و يك روز كه او نزديك آبادي شروع به آواز خواندن كرده بود . اهالي متوجه شدند و به سرعت خود را به آنجا رسانده و با كمك هم اسب و شتر را گرفتند و به آبادي بردند و به نوبت هر كدام از اهالي براي باركشي از آنها استفاده كردند . از قضا يك روز يكي از اهالي هر دو آنها را بار كرد و به طرف شهر به راه افتاد . درميان راه به رودخانه اي رسيدند كه عمق زيادي داشت . از آنجا كه اسب كمي كوتاهتر از شتر بود ، او را بر روي شتر سوار كردند . شتر از موقعيت پيش آمده بسيار خرسند شد ، چرا كه فرصت مناسبي براي انتقامگيري برايش پيش آمده بود ، بنابراين وقتي به ميان آب رسيد، بناي رقص شتري را گذاشت . اسب كه جانش را در خطر مي ديد ، شروع كرد به التماس و گفت : (( همكار عزيز به دادم برس ! چرا اينقدر حركت مي كني ومرا تكان مي دهي با اينكار تو ممكن است من در آب بيفتم و غرق شوم .)) شتر تبسمي كرد وگفت : (( يادت هست آن روزها كه تو آواز مي خواندي ؟! آن روز نوبت آواز خواني تو بود و امروز نوبت رقاصي من است . ))

پهلوان پنبه

پهلوان پنبه به كسي گفته مي شود كه به قول علامه دهخدا : (( درشت اندام ، قوي هيكل ، ولي بي زور و قوت باشد . ظاهري دلير ولي باطني ترسو داشته باشد . ظاهراً شجاع ولي بسيار ترسو باشد . )) در اصطلاح آذربايجاني ها اين گونه افراد را (( يالانچي پهلوان )) مي گويند كه ادعايشان از مرحله حرف به عمل در نمي آيد . اما ريشه و علت تسميه اين ضرب المثل : به طوري كه مي دانيم عنوان پهلواني در عالم زورخانه و ورزش باستاني بزرگترين مقام است . و پهلوان كسي است كه مبارز و هماوردي جز پهلوان پايتخت پشتش را به خاك نياورده باشد . پهلواني مراحلي داشت كه در هر مرحله نام مخصوصي به پهلوان تعلق مي گرفت ، كه القاب و عناوين پهلوانان به شرح زير بوده است : پهلوان اول كشور : اوبايد تمام پهلوانان كشور را مغلوب كرده و آخرين كشتي را در حضور شاه مي گرفت تا در صورت غلبه بر حريف ، شاهنشاه بازوبند پهلواني را بر بازوي او ببندد .

پهلوان باشي : به پهلوان مسن كه بر اثر پيري از ميدان خارج شده بودند و سرپرست پهلوانان بودند ، گفته مي شد . پهلوان صاحب تاج : پهلواناني كه به كسوت اهل فقر در آمده و به دست مرشد و مراد خود تاج فخر مي گرفتند . بد افت : به كشتي گيراني كه در دست حريف سر سختي مي كردند و او را به زحمت مي انداختند ، گفته مي شد . پهلوان زور گر : زورگران از ورزشكاران باستاني قدرتمندتر بودند و به نمايش زورگري در نزد رجال درجه اول و حكام و خانها يا محل هاي عمومي مي پرداختند . پهلوان كنفت كن : كساني بودند كه در كشتي مقام و منزلتي نداشتند ، اما هنگام درگيري و زورآزمايي با پهلوانان نامي ، سر سختي نشان مي دادند و سعي مي كردند با حركات ناشايست موجب لكه دار شدن حيثيت حريف شوند . پهلوان پنبه : اين پهلوان كه موضوع اين هفته ماست ، ورزشكاري بود ، درشت اندام و قوي هيكل ولي بي هنر و ترسو كه نه ميدان رفته و كشتي گرفته بود و نه جسارت و شجاعتي از خود نشان مي داد ، اما ادعاي پهلواني مي كرد و در عالم حرف و پر چانگي پشت حريفان نامدار را به خاك مي كشيد ! وجه تسميه پهلوان پنبه مربوط به قرون و اعصار گذشته است كه حلاجها در موقع جشن و چراغاني از گلوله هاي پنبه اي آدمكهاي پنبه اي مي ساختند و مقابل دكان حلاجي مي گذاشتند . چون اين آدمكها داراي بازواني ستبر و سينه برآمده و قدي بلند بودند ، به پهلوان پنبه تشبيه مي شوند . ضمناً علامه دهخدا در لغتنامه اش پهلوان پنبه را مسخره اي مي داند كه در اعياد و جشنها : (( تمام تن خود را پنبه گيرد و او با حلاجي كه كمان در دست دارد به رقص آيد و حلاج در ميان رقص كم كم پهلوان را با زدن كمان ، برهنه كند يعني تمام پنبه هاي تن او را بر باد دهد . )) به علاوه پهلوان پنبه از شخصيت هاي مهم خيمه شب بازي بود كه در برابر ضعيفان ، اظهار شجاعت مي كرد و چون پاي شخص قوي و زورمند به ميان مي آمد فوراً فرار مي كرد و در گوشه اي پنهان مي شد . به هر حال پهلوان پنبه ، خواه آدمك پنبه اي باشد و خواه آدم زنده از پهلواني جز پنبه چيزي نداشت و وقتي پنبه اش را مي زدند ، چيز ديگري از او باقي نمي ماند .

زديم ولي نگرفت

عبارت مثلي بالا ، هنگامي به كار مي رود كه شخصي در انجام كاري ، تمام سعي و تلاش خود را به كار بندد و تمام موانع را از جلو پا بردارد ، اما با وجود اين همه تلاش و فعاليت ، بازهم با بن بست مواجه شود . در اين مورد اگر درباره نتيجه كار از او بپرسند مي گويد : (( زديم ، ولي نگرفت ! )) اما ريشه تاريخي اين ضرب المثل : به طوري كه در كتب تاريخي آمده است ، شاه عباس دوم كه پادشاهي مهربان و غمخوار رعيت بود ، روزي هنگام زمستان كه آبها يخ بسته بود ، طبق معمول با چند نفر از وزيرانش به بازار اصفهان رفت و پيري پاره دوز را كه آثار فقر و نداري از سر و وضعش پيدا بود ، ديد كه مشته اي در دست لرزان داشت اما بر اثر سرماي هوا توان كوبيدن مشته بر كفش و تكه هاي چرم را نداشت . شاه عباس دلش براي او سوخت . ناگهان فكري به خاطرش رسيد ، پيرمرد را نزديك خود خواند و گفت : (( پيرمرد ، مگر سه را به 9 نزدي كه به اين روز افتادي ؟ )) پيرمرد بلافاصله گفت : (( چرا مرشد كامل . زديم اما نگرفت . زيرا سي نگذاشت ! )) شاه عباس از حاضر جوابي پيرمرد خوشش آمد و گفت : (( اگر مرغي بفرستم ، مي تواني پر او را بكني؟)) جواب داد : (( به اقبال خداوند از بيخ بكنم ! )) شاه گفت : (( بسيار خوب ، اما ارزان مفروش .)) چون چند قدمي دور شدند شاه عباس دوم يكي از وزيران همراه خود را مخاطب قرار داد و گفت : (( از سوال و جواب من و آن پير پاره دوز چه فهميدي ! )) وزير عرض كرد : (( معمايي بود كه متوجه نشدم .)) شاه عباس با خشونت گفت : (( عجب وزير ناداني هستي كه درك تو از يك پيرمرد عامي هم كمتر است . سه روز به تو مهلت مي دهم كه اين معما را حل كني وگرنه تو را از وزارت عزل مي كنم . وزير بيچاره از حضور سلطان مرخص شد و به دنبال حل معما رفت . اما از هركس سوال كرد جواب قانع كننده اي نشنيد . دو روز به اين شكل گذشت و او فقط يك روز ديگر فرصت داشت . يكي از دوستانش كه از قضيه باخبر بود، به وزير گفت : (( به جاي آنكه از اين و آن سوال كني ، به سراغ همان پيرمرد پاره دوز برو و جواب را از او بپرس . )) وزير بلافاصله خودرا به خانه پيرپاره دوز رساند و ماجرا را برايش گفت . پيرمرد گفت : (( البته من مي توانم راز اين معما را به تو بگويم ، ولي ديدي كه مرشد كامل به من گفت كه ارزان نفروشم ! )) وزير مستأصل گفت : (( هر چه بخواهي به تو مي دهم و از مال دنيا بي نيازت مي كنم . )) پير پاره دوز صد اشرفي طلا گرفت و گفت : (( وقتي مرشد كامل سوال كرد مگر سه را به 9 نزدي كه به اين روز افتادي منظورش اين بود كه چرا در 9 ماه بهار ، تابستان و پاييز كار نكردي تا سه ماه زمستان آسوده خاطر باشي ؟ من هم در جواب سلطان عرض كردم ، زديم اما نگرفت زيرا سي نگذاشت . يعني 9 ماه بهار و تابستان و پاييز را كار كردم اما 30 كه مراد از سي عدد دندان است نگذاشت پس انداز كنم . وزير از تيز هوشي پير پاره دوز بي نهايت خوشحال شد و مبلغ ديگري هم در دامانش ريخت و شتابان به خدمت مرشد كامل رفت ! و عبارت بالا از آن تاريخ به صورت ضرب المثل درآمد .

يك (( واو )) نبايد كم وزياد شود

اين عبارت كنايه از اصرار و پافشاري در كاري مهم است كه نبايد مجريان آن ، خلاف دستور و فرمان عمل كنند . اما چرا در بين سي و دو حرف الفبا ، كلمه ((واو)) در اين عبارت به كار رفته و به صورت ضرب المثل در آمده است . به طوري كه مي دانيم قرآن براي هدايت و ارشاد افراد بشر كه در زمانهاي مختلف و كشورهاي گوناگون زندگي مي كنند نازل شده و هيچ وقت اقتضاي زمان و مكان در اركان آن خلل و عللي وارد نمي كنند . چرا كه قوانين آن بر موازين فطرت آدمي تنظيم شده و جنبه كلي و همگاني دارد و از هرجهت تغيير ناپذير است . كتاب آسماني قرآن مجيد بر اساس همين اصل كلي و تغيير ناپذير ، الزاماً از هرگونه تحريف و دخل و تصرفي مصون است تا هر كسي به ميل و اراده شخصي نتواند كلمه يا حرفي را از آن حذف يا بر آن بيفزايد . دراين زمينه رواياتي وجود دارد كه براي روشن شدن ريشه تاريخي اين ضرب المثل ، ياد آور مي شويم . 1 ) جلال الدين سيوطي ( 849 ـ 1911 هـ ) در صفحه 269 از جلد سوم كتاب (( الدر المنصور في التفسير بالماثور )) نقل مي كند كه در آيه شريفه (( والسابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضواعنه ... )) فردي كلمه انصار را در آيه مزبور كه مجرور (مكسور) است را مرفوع (مضموم) قرائت كرد ، بدون آنكه حرف (( واو)) را به اول كلمه (( الذين اتبعوهم )) اضافه كند . زيدبن ثابث انصاري كه از بزرگان صحابه و كاتب وحي بود گفت : (( كلمه انصار مجرور است و بايد آن را ((والذين اتبعوهم )) قرائت كرد . قاري نپذيرفت و از (( ابي ابن كعب )) خواستند كه در اين مورد قضاوت كند . ابي ابن كعب در مقام قضاوت در اين زمينه ، گفت : ((واو)) بايد خوانده شود . قاري پرسيد : آيا خودت از دهان مبارك رسول خدا (ص) شنيدي ؟ (( ابي كعب )) گفت : (( آري سوگند به خدا كه پروردگار اين كلمه را بر جبرييل فرستاده و جبرئيل آن را بر قلب حضرت محمد (ص) نازل كرده است . و به همين جهت يك (( واو )) نبايد كم يا زياد شود و گرنه معني و مفهوم جمله عوض خواهد شد ... ضمن آنكه : 2 ) سيوطي در جلد سوم همين كتاب ( صفحه 232 ) مي نويسد : زماني كه يكي از بزرگان قصد كتابت قرآن كريم را كرد ، وقتي به آيه 35 سوره توبه رسيد خيلي از افراد اصرار داشتند تا او كلمه ((واو)) را در عبارت ((والذين يكنزون الذهب و الفضه ... )) حذف كند تا به اين وسيله ثابت كنند كه اين آيه درباره ساير اهل كتاب ( يهوديان و مسيحيان ) نازل شده و به استناد آن ، اندوختن زر و سيم و صرف و انفاق نكردن در راه خدا براي مسلمانان جايز است ولي براي ديگران جايز نيست كه (( ابي بن كعب )) با قاطعيت گفت : (( حتماً كلمه ((واو)) را بنويسيد ، زيرا قرآن قانوني همگاني است و اختصاص به غير مسلمان ندارد . )) ابي بن كعب كسي نبود كه زير بار تحريف و دخل و تصرف در كلام آسماني برود، او از صحابه و كاتب وحي و نخستين كسي بود كه براي رسول اكرم (ص) كتابت كرد و به لقب (( سيدالمسلمين )) مفتخر شد . وقتي از او علت اين اصرار و پا فشاري رادر نوشتن ((واو)) پرسند گفت : (( اگر اين ((واو)) نباشد احتمال تفسير به راي و ثروت اندوزي برخي ها مي رود .)) سپس با حالتي برافروخته گفت : (( در كتاب آسماني قرآن كه هر عبارت و كلمه و حتي اعراب هاي آن حكمتي دارد اگر يك ((واو)) كم يا زياد شود شمشير بر دوش مي گذارم و در جنگ با مخالفان ومعاندان قيام مي كنم . )) و به اين ترتيب به حرف او عمل شد و عبارت فوق كه از او به يادگار ماند كم كم به صورت ضرب المثل در آمد .

شال و كلاه كردن

هرگاه كسي آماده رفتن باشد ويا بخواهد لباس رسمي به تن كند تا در مجلس و يا مراسم رسمي شركت كند ، عبارت بالا را در موردش به كار مي برند . علاوه بر آن از باب شوخي و مزاح هم در مورد افرادي كه قصد رفتن به جايي را دارند، اصطلاحاً گفته مي شود : فلاني شال و كلا ه كرده ، يعني مهياي رفتن و آماده عزيمت است . حال ببينيم شال و كلاه چه ارتباطي با شركت كردن در مجلس و ميهماني دارد . شال پارچه اي از پشم يا ابريشم است كه سابقاً روي قبا و روي آن سرداري مي پوشيدند . شال مورد استفاده طبقات مختلف مردم ايران بود و نوع آن بر حسب طبقات فرق مي كرد . شال فقيران و افراد بي بضاعت از جنس پشم و كرباس ، شال طبقات متوسط از جنس پنبه و شال طبقات اعيان و اشراف و سادات و روحانيون عالي مقام و ثروتمند از جنس ابريشم نفيس و قيمتي بوده است . شال سادات معمولاً سبز بود و ساير طبقات شال سفيد و گاه رنگارنگ به كمر مي بستند . شال به كمر بستن تا پنجاه سال قبل در ايران رايج بود و از جمله آداب و رسوم لباس پوشيدن محسوب مي شد ، اما دولت پهلوي آن را ممنوع كرد و دستور داد به راه و رسم اروپايي لباس بپوشند و كلاه بر سر نهند . اما كلاه پوششي بود از پوست يا پارچه يا نمد و مقوا كه سابقاً به اشكال و فرمهاي مختلف دوخته مي شد و بر سر مي نهادند . كلاه در انواع و اقسام مختلف در ايران موجود و معمول بود . از قبيل : كلاه پوستي ، ماهوتي ، نمدي ، نظامي ، كلاه گوش و كلاه پهلوي ، كلاه كپي يا كاسكت و بالاخره كلاه فرنگي كه در سال 1314 شمسي از طرف رضا شاه به جاي كلاه پهلوي معمول گرديد . اما عبارت شال و كلاه اصطلاحاً به لباس وزرا و مستوفيان اطلاق مي شد كه عبارت بود ، از لباس زر بافت و ميله دوزي يا حمايل ونشانها و شال ابريشمي و نفيس كه به كمر مي بستند و همچنين كلاههاي بسيار بلند از پوستهاي بخارا و سمرقند كه بر سر مي نهادند و در عصر سلاطين قاجار به اين شكل و هيأت در روزهاي بار و سلام رسمي حاضر مي شدند . شال و كلاه كردن صرفاً اختصاص به طبقه وزرا و مستوفيان نداشت بلكه ساير طبقات هم براي ديد و بازديد ، رفتن به مجالس ميهماني و سرور و سوگواري و جز اينها ناگزير بودند آداب و سنن معمول را در نظر داشته و شال و كلاه كرده از خانه خارج شوند . به هر حال چون (( شال و كلاه كردن )) در عصر قاجار معني آماده شدن براي شركت در يك مجلس مهم را مي داد ، اين عبارت به تدريج صورت ضرب المثل پيدا كرد و در حال حاضر با اينكه شال و كلاهي در بين نيست باز هم در مورد افرادي كه عزم رفتن به جايي را دارند ، مورد استفاده قرار مي گيرند .

حمام زنانه شد

عبارت مثلي بالا هنگامي به كار مي رود كه در مجلس و يا محفلي در آن واحد دو نفر ، دو نفر به صداي بلند و بدون رعايت نظم و ترتيب با هم صحبت مي كنند و چنان قشقرقي به راه بيندازند كه هيچ كدام از افراد آن جمعيت حرف و صحبتشان براي يكديگر مفهوم نباشد . همان طور كه مي دانيد قبلاً در تمام شهرها و رستاهاي ايران حمام عمومي با خزينه وجود داشت كه چند صد متر پائين تر از سطح زمين ساخته مي شد . اين حمام ها از طلوع آفتاب تا ساعت 8 صبح مردانه بود و از آن ساعت تا ظهر ، حتي چند ساعت بعد از ظهر در اختيار زنان و بانوان قرار مي گرفت كه اين طولاني شدن حمام خانمها بدون حكمت و علت نبود . زيرا زنان تنها خودشان نبودند بلكه چند بچه قد و نيم قد را كه همراه داشتند بايد مي شستند . گاهي هم به دستها و پاها و موي سر حنا مي بستند كه اين كار هم وقتي زيادي از آنها را مي گرفت . اما علاوه بر اينها زنان ايراني حمام را بهترين نقطه تجمع خود مي دانستند . ديد و بازديدها در حمام صورت مي گرفت و درگوشه اي از آن جوخه اي از زنان كه مشغول درد دل بودند به چشم مي خورد . سر صحبت از وضع خانواده ها در گرمابه ها باز مي شد . شكوه ها و شكايات و صلاح انديشي با گيس سفيدان و پير زنان صحنه حمام را به صورت صحنه دادگاه در مي آورد . آنها اول رازهاي خود را با يكديگر در ميان مي گذاشتند واز آنچه بعداز آخرين ديدار بر سرشان آمده تعريف مي كردند . از مهر يا بي مهري شوهران خود مي گفتند . بعداز اينكه سخن در اين زمينه به پايان مي رسيد و صحبت از عروسيهاي آينده و بدگويي از نامزدان بي نوا به ميان مي آمد . محقق معاصر شادروان علي جواهر كلام از حمام زنانه و پر چانگي زنان بحث جالب كرده كه از نظر علم مردم شناسي قابل توجه است . در اين مقاله نقل شده است كه : (( خانم كه حمام مي رفته ، ضمن حنا بستن و كيسه كشيدن و ابرو كشيدن و گيس بافتن و سر شستن و ناهار خوردن ، صحبتهاي متفرقه هم به ميان مي آمد . زنهايي كه سفيد بخت بودند از محبتهاي آقا پز مي دادند و آنهايي سياه بخت بودند آه و ناله و نفرين به جان مادر شوهر ، خواهر شوهر ، جاريه ، هوو ، دختر شوهر و ... سر مي دادند كه جادو كـــرده اند و او را از چشم شوهرش انداخته اند ! اين جريان يعني حمام رفتن خانمها از آفتاب شروع مي شد و تا يك ساعت از شب گذشته يا تاريكي پايان مي يافت . خانم كه از حمام در مي آمد ، دو سه روز ناخوش بود ، سرش درد مي كرد . حق هم داشت از بس پرچانگي كرده بود . از بس كه نان و سبزي و ترشي بادمجان خورده بود . از بس كه توي آن هواي كثيف براي خوشكل شدن به خودش ور رفته بود ! به اين ترتيب حمام زنانه محل گفت و شنيدهايي بود كه دو به دو مي گفتند و مي شنيدند در حالي كه حرفهايشان در آن سرو صداهاي بي امان براي ديگران كه آنها نيز به خود مشغول بوده اند ، مفهوم نبوده و همين فلسفه و مورد استفاده حمام زنانه آن را به صورت ضرب المثل در آورده است .

آفتابي شدن

هرگاه كسي بعد از زماني طولاني ، از خانه يا مخفي گاه خود بيرون بيايد و خود را نشان دهد ، اصطلاحاً مي گويند . فلاني آفتابي شد . اما ببينيم ريشه اين مثل از كجا آب مي خورد و چه ارتباطي باعلني شدن و آشكار شدن افراد دارد . خشكي و كم آبي از يك طرف و وضع كوهستاني ، بخصوص شيب مناسب اغلب فلات ايران ، موجب شده كه حفر قنات و استفاده از آبهاي زير زميني از زمانهاي بسيار قديم مورد توجه خاص ايرانيان قرار بگيرد . آنها با تحمل رنج فراوان موفق شدند . از ده قرن قبل از ميلاد مسيح (ع) مساحت زيادي از بيابانهاي بي آب و علف كشور را به مزارع و باغات سرسبز و خرم تبديل كنند . حفر قنات و تونلهاي زير زميني به قدري اهميت داشته و دارد كه حتي امروز هم آن را از عجايب اختراعات بشر مي دانند . حفر قنات به اين صورت است كه ابتدا فرد مقني و يا كارشناس ، محلي كه آب زير زميني وجود دارد را شناسايي مي كند و بعد حفر ((مادر چاه )) شروع مي شود . وقتي مادر چاه به عمق مورد نظر رسيد ((شتر گلوهاي )) متعدد براي كشيدن آب اطراف به سمت مادر چاه تا جايي كه بايد آب قنات ((آفتابي )) شود (يعني از تاريكي خارج و در معرض آفتاب و روشنايي قرار گيرد ) را طراز بندي مي كنند و در فاصله هاي معين چاههاي متعدد براي تهويه و جذب آبهاي مجاور حفر مي كنند . وقتي اين كار به پايان رسيد ، مشكل ترين كار قنات يعني نقب زدن و ارتباط چاهها از زير زمين شروع مي شود نقب ها در عمق چند صد متري و در تاريكي مطلق و محيط خفقان آور بايد به گونه اي حفر شود كه اولاً بدون كوچكترين اشتباهي به چاه مقابل متصل شود . ثانياً طراز بندي آن طوري محاسبه شود كه آب قنات در مقصد نهايي و محل مورد نظر يعني مظهر قنات به سطح زمين برسد و آفتابي شود . حال متوجه شديد كه اين عجيب ترين اختراع بشر با وسايل بدوي و ساده تا چه اندازه مشكل بوده است ؟ بعد از آنكه قنات براي بهره برداري آماده شد ، به منظور آزمايش جريان آب قنات ، در مبدأ ، يعني مادر چاه ، بر روي آب كاه مي ريزند و پس از اينكه اين كاهها در مظهر قنات آفتابي و از قنات خارج شد ، از اين طريق ميزان سرعت جريان آب قنات را سنجيده و اگر عيب و نقصي داشت رفع مي كنند . در هر صورت غرض از اين تفضيلات آن بود كه ((آفتابي شدن )) از اصطلاحات مقنيان بوده و هست و آنجا كه آب قنات به مظهر سطح زمين مي رسد ، گفته مي شد ، آفتابي شد . يعني آب قنات از تاريكي خارج شده و به آفتاب و روشنايي رسيده است . اين عبارت بعدها مجازاً در مورد افرادي كه بعد از مدتها از خفا و انزوا خارج مي شوند ، به كار برده شده است .

با سلام و صلوات

با سلام و صلوات وارد شدن كنايه از تجليل و بزرگداشتي است كه هنگام ورود شخصيتي برجسته و محبوب به مجلس يا شهري از سوي مردم نمايان مي گردد . در مثل مي گويند : (( فلاني را با سلام و صلوات وارد كردند )) يا ((از فلاني با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد .)) اما ريشه اين ضرب المثل : اخلاق ، عادات و سنت هاي بشري در احترام به يكديگر از قديمي ترين ايام تاريخ هميشه متفاوت بوده است . هم اكنون نيز اين احترام متقابل در ميان ملل و اقوام جهان به صورت هاي مختلف به چشم مي خورد . بعضي ها در موقع برخورد و ملاقات با يكديگر ، درود و سلام مي گويند . برخي ضمن درود گفتن به هم دست مي دهند . هندي ها كف دستها را به هم مي چسبانند و آنها را مقابل صورت نگه مي دارند . ژاپني ها خم مي شوند و تعظيم مي كنند . بعضي اقوام در خاور دور بيني ها را به هم مي مالند و ...

در ايران قديم طبق نوشته هاي مورخان يوناني احترام به يكديگر با وضع حاضر تفاوت داشت . هرودوت درباره اخلاق و عادات ايرانيان قديم مي نويسد : (( وقتي در كوچه ها به هم مي رسند از رفتار آنها مي توان فهميد كه طرفين مساوي اند يا نه . زيرا سلام را به زبان نمي آورند ، بلكه آنها همديگر را مي بوسند . اگر يكي از حيث مقام يكي از ديگري پائين تر باشد ، طرفين ، صورت يكديگر را مي بوسند هرگاه مقام يكي ا زديگري خيلي پائين تر باشد ، فرد زير دست به زانو در آمده پاي طرف مقابل را مي بوسد !)) اما در ايران بعداز اسلام ، احترام به يكديگر از عمل به حرف تبديل شد و با گفتن (( سلام )) يا ((سلام عليكم)) از طرف كوچكتر نسبت به بزرگتر احترام و تكريم را به جا مي آوردند . ضمن آنكه تا قبل از انقلاب مشروطيت هرگاه شخصيت ممتاز و عالي مقامي وارد مجلس يا جمعيتي مي شد ، مردم به منظور احترام و تجليل به صداي بلند صلوات مي فرستادند . به اين ترتيب مشخص شد كه سلام كردن اختصاص به افراد آشنا و معمولي دارد و صلوات فرستادن تا قبل از انقلاب مشروطه براي تجليل از ورود شخصيتهاي مشهور و ممتاز به مجلس يا شهري به عمل مي آمد . البته در حال حاضر تجليل و احترام با صلوات كمتر معمول است و تنها در مجالس عزاداري و روضه خواني از علما و روحانيون به عمل مي آيد . ولي چون اين عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده ، لذا معني و مفهوم مجازي آن در زمان حال براي بيان احترام نسبت به شخصيتهاي سياسي و اجتماعي به كار مي رود .

تفنگ حسن موسي هم نزد !

هر كسي براي رسيدن به آرزوهاي خود به هر وسيله اي كه بتواند متوسل مي شود . وقتي از همه نااميد شد و آخرين مرجع اميدش هم نتوانست كاري انجام دهد به ضرب المثل بالا تمثل جسته ، مي گويد : (( تفنگ حسن موسي هم نزد .)) يعني آخرين تير تركش هم به هدف اصابت نكرد . حال ببينيم (( تفنگ حسن موسي )) چه مزايايي داشت كه به صورت ضرب المثل درآمده است . قبل از آنكه تفنگ هاي ته پر فشنگي اختراع شود ، تفنگ هاي سر پر دوشاخه دار معمول بود كه باروت و گلوله يا ساچمه را از سر لوله تفنگ به داخل آن مي ريختند و با سمبه آنها را مي فشردند . سپس چند تكه پارچه كهنه يا پنبه فشرده شده را به وسيله سمبه در ان مي فشردند به طوري كه باروت به محل چاشني تفنگ كه پستانك ناميده مي شد ، برسد . آنگاه دوشاخه تـفنگ را كه د رانتهاي لولـه نصب بود، بر روي زمين مي گذاشتند و پس از نشانه گيري ماشه را كشيده ، دنگ را بر روي چاشني كه به وسيله سوراخ باريكي به باروت مربوط بود ، مي چكاندند تا پس از احتراق باروت گلوله به سمت هدف روانه شود . اين تفنگ هاي سر پر در ايران ساخته مي شد و صنعتگران و تفگسازان در ساختن آن كمال دقت را به كار مي بردند تا موقع نشانه گيري به قول تير اندازان كله نكند و گلوله به هدف اصابت نمايد . بهترين تفنگسازان اخير ايران سه نفر بودند به اسامي : حاج مصطفي ، حسن و موسي ، حسن و موسي و هر كدام در قسمتي از كارهاي تفنگسازي تخصص داشتند ، لذا تفنگ هاي ساخت آنها بهتر و دقيقتر از تفنگهاي حاج مصطفي و سايران بود ، تفنگ ساخت حسن و موسي كه اختصاراً (( تفنگ حسن موسي )) گفته مي شد در هدف گيري مشهور بود زيرا كمتر به خطا مي رفت . به اين جهت شكارچيان و تيراندازان غالباً تفنگ حسن و موسي را مي خيردند و اطمينان داشتند كه در موقع تير اندازي بالا و پائين نمي زند و دقيقاً به هدف اصابت مي كند از آنجايي كه تفنگ(( حسن موسي )) مورد اطمينان بود و شكارچيان با در دست داشتن اين نوع تفنگ به موفقيت خود اميدوار بودند اگر احياناً تفنگ (( حسن موسي )) هم در نشانه گيري به خطا مي رفت ، باعث يأس ونااميدي تير انداز و شكارچي شده و ديگر دست و دلش به شكار نمي رفت و در پاسخ سؤال كنندگان مي گفت : (( تفنگ حسن موسي هم نزد .)) كه معني استعاره اي آن كنايه از اين است كه همه چيز تمام شد و در انجام مقصود راه چاره و علاج ديگري متصور نيست .

شرح كشاف مي گويد !

هرگاه پيرامون توضيح مطلبي سخن به درازا بكشد و يا قلم رها شود ، از باب طنز و تمثيل مي گويند : (( فلاني شرح كشاف مي گويد )) يا به عبارت ديگر شرح كشاف نوشته است . اصولاً اين اصطلاح و عبارت مثلي ، ناظر بر افراد پرگو و پر چانه است كه زياد سخن گفتن را دوست دارند ، اما ريشه ضرب المثل فوق : كشاف كتابي است به زبان عربي كه اسم كامل آن ، (( الكشاف عن حقائق التزيل )) و تأليف ابوالقاسم جارالله محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، متوفي به سال 538 هجري قمري است كه مولف دانشمند را به طور خلاصه زمخشري مي نامند كه نام روستايي در نوتحي خوارزم بوده است اين كتاب در چهار جلد بزرگ نوشته شده و موضوع آن تفسير قرآن است ، اما تفاوتي كه كتاب كشاف با ديگر تفسيرها دارد ، اين است كه زمخشري در اين كتاب صرفاً راجع به تفسير بلاغي بحث مي كند و كتاب آسماني را از لحاظ بلاغت و فصاحت به جهانيان مي شناساند و در آن به ذكر خصوصيات صرفي و نحوي و معاني و بيان قرائت و شأن نزول آيات مي پردازد براي آنكه قدر و اهميت اين كتاب روشن شود همين قدر كافي است ، بدانيم كمتر كتابي مانند كشاف ديده شده است كه كتب متعدد در شرح و توضيح و خلاصه كردن و اختصار و حاشيه حتي حاشيه بر شروح آن داشته باشد و خلاصه آنكه كتابهاي بسيار مفصلي در شرح كشاف تأليف گرديده كه به تدريج ورد زبانها شده و به صورت ضرب المثل در آمده است.

گاوبندي

هر گاه بين دو يا چند نفر براي انجام عمل و اقدامي تباني شود ، عبارت ((گاوبندي)) مورد مثال قرار مي گيرد . به گفته علامه دهخدا : ((با كسي گاوبندي داشتن ، يعني در منافع نامشروع با هم شريك بودن . )) اما بايد ديد واژه ((گاوبندي )) به چه دليل به صورت مجازي مورد استعمال قرار گرفته است . اصولاً كشاورزان به دو دسته تقسيم مي شوند ، كساني كه در محل كار خود صاحب خانه و زندگي هستند و همانجا كشاورزي مي كنند و دسته دوم كساني كه خوش نشين هستند . خوش نشينها چون در محل سكونت و يا زادگاهشان زمين هاي قابل كشت به قدر كافي وجود نداشت ، اوايل بهار به روستاهاي ديگر رفته و هر كدام قطعه زميني از مالك گرفته و مانند كشاورزان ديگر در زمين اجاره اي گاوبندي ـ شخم زدن ـ و زراعت مي كردند و بعد از برداشت محصول و پرداخت بهره ملوكانه به روستاي خودشان باز مي گشتند . اگر چه بعد از تصويب قانون اصلاحات ارضي ، مالكيت بزرگ منتفي گرديد و مزارع به كشاورزان واگذار شد ، ولي مالكيت عمده همچنان وجود داشت و مالكان بزرگ كه اكثراً در شهرها سكونت داشتند ، املاك مزروعي خود را به دست مباشران مي سپردند و آنها هم به عناوين مختلف بهره مالكانه را تا جايي كه مي توانستند به نفع خود بيشتر و به ميزان كمتري براي مالكان شهرنشين محاسبه مي كردند . از جمله كارهايي كه مباشران به نفع خود انجام مي دادند ايـن بود كه بـا خوش نشين ها گاوبندي مي كردند . لازم به توضيح است كه در كشاورزي ((گاوبندي )) به معني استفاده از گاو نر براي شخم و زراعت است . به اين ترتيب كه يك جفت گاو كاري را با نهادن يوغ در گردن به خيش مي بندند و از آنها براي شخم زدن و آماده كردن زمين زراعي استفاده مي كنند و چون عبارت گاوبندي با كار كشت و زراعت مترادف بود ، از آن به اين معني استفاده مي شد .

اما معني مجازي آن ، يعني تباني و شركت در منافع نامشروع از آنجا سرچشمه گرفت كه مباشران و متصديان وصول بهره مالكانه براي آنكه منافع بيشتري نصيبشان گردد با يك يا چند نفر از خوش نشين ها در زراعت و گاوبندي شريك مي شدند ومنافع حاصله را باهم تقسيم مي كردند ، اما نكته دراين بود كه هنگام برداشت بهره مالكانه كه بر مبناي مساحت اراضي تحت كشت تعيين و از كشاورزان وصول مي شد ، جناب مباشر ! مساحت زمين هاي شراكتي را كه با خوش نشين ها گاوبندي كرده بود ، كمتر از ميزان مقرر اعلام مي كرد و يا اصلاً به حساب نمي آورد تا ضرر و زياني متوجه او و شريكش نشود . علت اينكه مباشرها با كشاورزان مقيم گاوبندي نمي كردند ، اين بود كه كشاورزان مقيم به اوضاع و احوال و مساحت زمين هاي تحت كشت يكديگر كاملاً آشنا بودند و احتمال مي رفت تباني و گاوبندي مباشر با آنها توسط ديگر كشاورزان مقيم فاش و برملا شود ، ولي خوش نشين ها كه از جاي دور آمده بودند ، تمايل داشتند تا رضايت خاطر نماينده مالك (مباشر) را به هر نحوي فراهم كنند . به اين جهت مباشرها با اطمينان خاطر مي توانستند با آنها گاوبندي كنند و منافع حاصله را بدون دغدغه و نگراني بالا بكشند . استمرار اين كار از طرف مباشر و خوش نشين موجب شد كه از عبارت گاوبندي در اصطلاح عمومي به معني شركت در منافع نامشروع استفاده شود .

المفلس في امان الله

اين ضرب المثل را معمولاً افراد بدهكار مفلس ، در جواب طلبكارهاي سمج داده و به اصطلاح ، خود را خلاص مي كنند . اما ريشه اين ضرب المثل : مي گويند زماني دو صوفي با هم مي رفتند . يكي بي پول بود و ديگر پنج دينار با خودش داشت . كسي كه پول نداشت خيلي راحت و بي خيال مي رفت . هر جا مي رسيد خيالش راحت بود و هر جا كه خسته مي شد ، همانجا مي خوابيد . هيچ دغدغه و فكر و خيالي هم نداشت اما آنكه پول همراهش بود از ترس آرام قرار نداشت . اگر چه سعي مي كرد مثل رفيق خود باشد اما با اين حال ترس و دلهره و اضطراب امانش را بريده بود . تا زماني كه به يك دو راهي رسيدند . جاي خطرناكي بود ، چاهي هم در آن نزديكي قرار داشت . صوفـي بـي پـول ، غذايش را با خيال راحت خورد و همانجـا خوابيـد . امـا رفيقش از ترس خوابش نمي برد . مرتب با خودش مي گفت : ((چه كنم ، پنج دينار زر دارم و اين جا ، جاي خطرناكي است . )) عاقبت طاقت نياورد و رفيقش را از جريان باخبر كرد و گفت : ((تو راحت خوابيده اي اما من به خاطر پولي كه همراه دارم ، خوابم نمي برد . )) رفيقش گفت : ((پنج دينار را به من بده .)) صوفي پول را به دوستش داد . او پول را گرفت و ته چاه انداخت و گفت : (( حالا راحت بخواب و برو كه مفلس و فقير در حصار رويين و در پناه خداست و كسي به او تعرض نمي كند .))

بر عكس نهند نام زنگي ، كافور

هرگاه از كسي يا چيزي به غلط و عكس واقعيت ، تعريف كنند و فرد مورد نظر خلاف آنچه مي گويند باشد ، از ضرب المثل بالا استفاده مي كنند . عامه مردم به شكل ديگري اين ضرب المثل را به كار مي برند . مثلاً : (( به كچل مي گويند زلفعلي )) و ((به كور مي گويند عينعلي )) . اما ريشه اين ضرب المثل : افضل الشعرا محمد افضل سرخوش از بديهه سرايان قرن دوازدهم هجري است . سرخوش به پيروي از شعراي گذشته ، مدتها در طلب مال و ثروت فعاليت كرد . او اكثر بزرگان و زمامداران وقت را مدح گفت ، اما از آنجا كه بخت خوبي نداشت از هيچ كس صله قابل توجهي دريافت نكرد .

او روزي مثنوي مديحه اي در مدح همت خان حاكم وقت سرود كه اين بيت مبالغه آميز از آن مثنوي است :

سر انگشتش ز جود يك اشارت

دهد سرمايه ي دريا به غارت

همت خان از آن مديحه خوشش آمد و گفت : (( يك دست لباس فاخر و يك رأس اسب راهوار براي تو در نظر گرفتم اما چون هديه كوچكي است شرم دارم در مجلس آن را اهدا كنم ، البته فردا به خانه شما خواهم فرستاد .)) سرخوش بيچاره به اميد آن صله چند روز از منزل خارج نشد و چشم به در خانه دوخت كه چه وقت اسب و خلعت مي رسد ! سرانجام معلوم شد كه همت خان ، همتي ندارد و وعده سرخرمن داده است . سرخوش به قدري از اين امر ناراحت شد كه اين رباعي هجاييه را سرود و برايش فرستاد :

اي پنجه تو ز دامن دولت دور

بر دولت بي فيض ، دماغت مغرور

بي همتي و نام تو همت خان است

بر عكس نهند نام زنگي ،كافور

و به اين ترتيب مصراع (( برعكس نهند نام زنگي ، كافور )) به صورت ضرب المثل در ميان مردم متداول شد .

لوطي خور كردن

عبارت بالا، كنايه از تقسيم بدون قاعده ي مال مفتي است كه بدون زحمت و دردسر به دست آمده باشد . اين عبارت به اين دليل ، مصطلح شده است كه اگر لوطي چيزي به دست آورد ، در ميان مي گذارد تا همه بدون هيچ شرط و تشريفاتي از آن بهره مند شوند ، اما ريشه اين مثل : لوطيان يا همان داش مشديهاي وطني ، مردمي ساده و بي آلايش اند كه نان از دسترنج خود مي خورند و مرام و شعار آنها احترام نسبت به بزرگان ، سالمندان و دستگيري از ضعفا و زيردستان است .

شادروان عبدالله مستوفي ، خصائل و مميزات لوطيان را اين طور شرح مي دهد : تعصب نسبت به اهل كوچه و محله و شهر و ولايت و كشور ، فداكاري ، بي پروايي ، حق گويي ، حمايت از حق ، بي اعتنايي به جنس مؤنث ، عدم تحمل تجاوز و بي عدالتي از خصوصيات اخلاقي داش مشدي ها بود . لوطي در مقابل هيچ كس سر تعظيم فرو نمي آورد و حرف درشت را از هركس كه بود، بي جواب نمي گذاشت و دست خود را براي جيفه ي دنيا پيش اين و آن دراز نمي كرد . لوطي در مقابل رفيق از مال و جان دريغ نداشت ، از بچه هاي محل ، هر كس بيش و كم داراي اين مزاياي اخلاقي مي شد ، بدون هيچ تشريفات جزء داشها محسوب مي شد . هفت وسيله از لوازم لوطي گري عبارت بود از : زنجير بي وسوسه يزدي ، جام برنجي كرماني ، دستمال بزرگ ابريشمي كاشاني ، چاقوي اصفهاني ، چپق چوب عناب يا آلبالو ، شال مخصوص و گيوه ي تخت نازك . كه چهار تاي اولي حتمي و سه تاي آخري درجه دوم بود . هيچ وقت يك نفر داش به كار : حلاجي ، دلاكي ، مقني گري ، حمالي و جاروكشي مشغول نمي شد. در عوض : طبق كشي ، توت فروشي ، چغاله فروشي ، بادبادك و فرفره سازي ، پالوده ريزي ، دوغ فروشي ، و گردوي تازه فروشي از مشاغل خاص جوانهاي اين طبقه به شمار مي آمد . مسن ترها كه سرمايه اي داشتند دكاني بازكرده و به همه كاري مشغول مي شدند ، اما فرني فروشي ، ميوه فروشي و آجيل فروشي بر همه كارها ارجحيت داشت . از شهداي كربلا به حضرت عباس (ع) و حر ارادتي خاص داشتند و بزرگترين قسمشان به نام آنها بود . هر داشي بايد شنا كردن را بلد مي بود . لوطيان مانند عياران هر چه به دست مي آوردند ، به قدر حاجت خود و عائله شان بر مي داشتند و بقيه را بين ضعفا و مستمندان تقسيم مي كردند . به همين دليل لوطي مترادف با جوانمرد و لوطي گري مترادف با جوانمردي و بخشندگي است . در مرام لوطي نظم و قاعده اي وجود نداشت . عوايد حاصله از هر محل و مأخذ را با ديگران مي خورد و در اين كار قانون و قاعده ي كلي را رعايت نمي كرد . به عبارت ديگر هر چه داشت يا به دست مي آورد ، همه را مي خورد و به ديگران هم مي خوراند . به همين علت عبارت لوطي خور كردن بر سر زبانها افتاد و ضرب المثل شد .

ما را از اين نمد كلاهي نيست

هر گاه در محفلي راجع به موضوعي بحث شود ، يكي از حاضران مجلس كه مدعي علم و آگاهي در مورد موضوع بحث باشد ، براي اعلام دانش خود ، به ضرب المثل بالا متوسل مي شود و مي گويد : (( ما را هم از اين نمد كلاهي است ... اين عبارت مثلي ، اختصاص به مسائل معنوي ندارد . بلكه غالباً در امور مادي هم از آن استفاده مي كنند . في المثل اگر پاي مال و منال در ميان باشد و يا شخصي براي بدست آوردن مقام و منصبي فعاليت كند ، براي توجيه خواسته خود چنين مي گويد : (( ما را هم از اين نمد كلاهي بايد باشد . )) اما ريشه اين ضرب المثل : مولانا عبدالرحمن جامي (817 ـ 898 هجري ) يكي ا زشاعران صوفي مشرب و يكي ا زنويسندگان بزرگ ايران است كه در قرن نهم هجري مي زيست و با سلطان حسين بن منصور بن بايقرا ، آخرين پادشاه معارف پرور دودمان تيموري در ايران معاصر بود ومورد عنايت و حمايت امير عليشير نوايي وزير دانشمند او نيز بوده است . جامي سر آمد فضلاي عصر خود به حساب مي آمد و جمعي از محققان به او لقب خاتم الشعرا داده اند . ملا بنايي نيز از شعراي معاصر جامي بود كه در شعر و ادب ، خصوصاً بديهه سرايي حد كمال داشت و در اين زمينه خود را برتر و بالاتر از شعراي همزمان من جمله جامي مي دانست . روزي سلطان ميرزا حسين با جمعي از شعرا و دانشمندان نشسته بود و از هر مقوله اي سخن مي گفتند و البته روي سخن آنها بيشتر در اطراف كمالات علمي و ادبي جامدور مي زد . ملا بنايي كه از شاعران حاضر در آن مجلس بود ، رشته سخن را به بديهه گويي كشاند و گفت : (( جامي هركه و هرچه باشد ، در بديهه گويي عاجز است .)) اتفاقاًً در اين موقع جامي وارد مجلس شد و متوجه شد كه سخن از او در ميان بوده است . ميرزا حسين كه ميزباني جلسه را به عهده داشت رو كرد و گفت : (( مي خواهم اين چهار چيز را به نظم در آوريد : (( چراغ ، غربال ، نردبان ، ترنج .))

مولانا جامي گفت :

اي گشته چراغ دولتت بدر منير غربال شود سينه اعدات زتير

بر پله ، نردبان همت نه پاي از اوج فلك ترنج دولت برگير

آنگاه رو به ملا بنايي كرد و گفت : (( از تو شعر بديهه مي خواهم كه اين چهار چيز در آن گنجانده شود : منقل ، طاس ، شرح شميسه ، كلاه و نمد .)) ملا بنايي بدون تأمل گفت :

چون منقل اگر چه دود آهي داريم بر طاس ملك نه كارگاهي داريم

با من سخني زشرح شمسيه مگوي مانيز از اين نمد كلاهي داريم

به اين ترتيب پس از مشاعره و بديهه گويي جامي و ملا بنايي در بزم سلطان ميرزا حسين كه هميشه مجمع فضلا و دانشمندان نامدار بوده است ، عبارت فوق به صورت ضرب المثل در آمده و برسر زبانها افتاده است .

جلت

به افراد بد جنس و موذي و درعين حال زيرك و باهوش در اصطلاح عاميانه جلت مي گويند . از جلت هر كاري ساخته است و در واقع همه فن حريف است منتهي هنر و استعدادش را در جهت مثبت به كار نمي اندازد . از جنبه منفي خوشش مي آيد و ايجاد زحمت و سربه سرگذاشتن مردم را دوست دارد.اكنون ببينيم جلت چيست و چرا افراد بدجنس و فريبكار به آن تشبيه و تمثيل مي كنند.جلَت به كيسه اي مي گويند كه از برگ خرما بافته مي شود . بافت آن شبيه بوريا و بادبزن است اما نه به درشتي بوريا و نه به ظرافت بادبزن و غالباً در آن خرما مي ريختند . شادروان عبدالله مستوفي مي نويسد : مردم عراق به كيسه خرماي سربسته جلت مي گويند . اين كلمه به منزله واحد وزن و مقدار هم استعمال مي شود . اين كيسه را كه ا ز ساقه برگ خرما مي بافند ، بافته ناهنجار زمخت نخراشيده اي از كار در مي آيد كه در بين اشياء بافته شده ، ا ز آن نتراشيده تر و ناهنجارتر نمي توان پيدا كرد . پارچه هاي درشت بافت را به جلت تشبيه مي كنند كه بعدها حتي بدون ادات تشبيه مانند اسم به اشخاص ناهنجار بدجنس اطلاق شد . قبل از آنكه استفاده از نفت سياه در عراق معمول شود ، به دليل كمبود هيزم اغلب فضولات خشك شده گاو و حيوانات را براي سوخت و پخت نان مورد استفاده قرار مي دادند . ظرفي كه د رآن اين فضولات را مي ريختند ، كيسه يا گوني شبيه خورجين بود كه اغلب از موي بز بافته مي شد و دست بافت و زمخت بود . اكنون نيز در بعضي از نانوايي هاي عراق از اين نوع كيسه يا گوني موجود است.كه به آن جلت مي گويند . و همانطور كه گفتيم چون اين كيسه ها زمخت و ناهنجار بودند ، به افراد بدجنس و فريبكار هم از روي تشبيه و تمثيل جلت مي گويند .

»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مدیران وبلاگ  |